1.حضور حضرت زهرا در حجةالوداع و غدیرخم جنب و جوش فوقالعادهاى که «مدینه» را در کام خود فروبرده بود، به این خاطر بود که پیامبر عالیقدر اسلام صلى اللَّه علیه و آله و سلم اعلام داشت مىخواهد حج وداع انجام دهد. خبر انجام آخرین حج پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم مردم شهر را به تحرک و رفت و آمدهاى شتابآمیزى واداشت و قبایل و چادرنشینهاى اطراف را هم تا آنجا که از این دعوت اطلاع یافته بودند، به داخل شهر کشاند. مدینه شاهد روزهاى شادى و شکوهمندى بود. آنان که دعوت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم را دریافت کرده بودند، از شهرها و نقاط مختلف بلاد اسلامى و حجاز دسته دسته به «مدینه» شتافته و آنگاه که با شهر انباشته از جمعیت روبهرو شدند، در اطراف شهر چادر زدند و اسکان یافتند تا در مراسم حج در کنار رسول خدا شرکت جسته و مناسک حج را از فرستاده خدا آموخته و عملى گردانند. دوشنبه پنجم ذیقعده سال دهم هجرت است، بیست و سه سال از رسالت پیامبر گذشته و حضرتش در بهار شصت و سومین سال زندگى خود قرار دارد. او در مدینه غسل انجام داد، دو قطعه پارچه ساده را به عنوان لباس به تن پوشاند و در حالى که محاسن را شانه زده و بدن را خوشبو نموده، و چون نگینى درخشان در میان اعضاء خانواده، یاران مهاجر و انصار و دیگر مسلمانان قدم برمىداشت، میدنه را ترک گفت. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم نماز ظهر را در مسجد مدینه به جماعت برگزار کرد، اما نماز عصر را در مسجد «شجره» که آن روز تا شهر ده کیلومتر فاصله داشت، به جاى آورد و در حالى که جامههاى احرام را به تن کرده بود، از جلو یاران و همراهان که تعداد آنان به نود یا یکصد و بیست و چهار هزار تن مىرسید، بیابان سوزان حجاز را لبیکگویان به شوق دیدار کعبه پیش گرفتند. آهنگ درهم پیچیدهى زنگهاى شترهایى که کاروانیان را حرکت مىدهند، در سکوت شب صحرا، آواى دلارامى را پدید آورده است. ماه، در شبهاى اوائل ماه، زود به آغوش غروب مىخرامد و شب را در سکوت مطلقى فرومىبرد تا «شیران روز» که اکنون «راهبان شب» گردیدهاند با نور ضمیر خویش به اوراق کتاب هستى بنگرند و زمزمه شبانه آنان را از خاک به افلاک اوج گیرد. کاروان حج به پیشوایى محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم راه مکه را ادامه مى دهد. زمینهاى ریگزار و خاموش حجاز زیر پاى هزاران مرد و زن که لبیک آنان به طور بىسابقهاى فضا را پر کرده است، مىلرزد و راهیان این سفر تاریخى، ضمن اینکه در هر منزلگاهى براى استراحت و خوردن غذا توقفى دارند، به راه ادامه مىدهند. فاصله مدینه تا مکه حدود نود فرسنگ است، کاروانها به طور معمول این فاصله را ده روز مىپیمودند. این کاروان عظیم هم، در حالى که دوشنبه از مدینه بیرون آمده، پس از پنج روز راهپیمائى صبحگاه پنجشنبه روز ششم به «ابواء» رسید. سرزمین «ابواء» براى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم حساب دیگرى دارد، بوى دیگرى مىدهد. آن زمین سالها قبل «آمنه» مادر محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم را در آغوش پنهان ساخته و اکنون رسول خدا بر تربت مادر رسیده و با چند قطره اشک مزار مادر را شستشو مىدهد، و اندکى بیش از سایر منازل، اقامت مىکند تا مهر مادر را پاس دارد. پیامبر دوست مىدارد اندکى بیشتر هم بر مزار مادر توقف کند، اما رسالت عظیمتر حج، این فرصت را از او مىگیرد، و ناچار از آن منزل حرکت مىکند و همچنان این سالار بزرگ بر هدایت همراهان به راه شبانهروزى ادامه مىدهد. کاروان عظیم حج هزاران نفرى رسول خدا که فاطمه اطهر علیهاالسلام، همسران پیامبر، اسماء دختر عمیس و زنان دیگرى در آن حضور دارند، فرسنگها راه را پشت سر گذاشت. در حالى که شترانى را هم براى قربانى از مدینه همراه خود آورده بودند. آنها خسته و فرسوده به نظر مىرسیدند، پس از عبور از سرزمین «جحفه» شب یکشنبه، چهارم ذیحجه، در منزلگاه «ذىطوى» که در نزدیکى مکه قرار داشت، توقفى کردند و پس از اداى نماز صبح همان روز، از گردنه «کواء» وارد مکه شدند، از درب «بنىشیبه» به مسجدالحرام آمدند و به اعمال حج پرداختند. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم و کاروان همراه، طواف کردند، نماز خواندند، سعى صفا و مروه انجام دادند، از زمزم نوشیدند، دعاى فراوانى سر دادند و به این ترتیب اعمال عمره آنان تازه پایان یافته بود که على علیهالسلام هم پس از مأموریت «یمن» براى شرکت در مراسم حج رسول خدا، که از آن با اطلاع بود، خود را به مکه رسانید و پس از انجام اعمال به ملاقات رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم و فاطمه علیهاالسلام شتافت. این کاروان از روز یکشنبه تا پنجشنبه هشتم ذیحجه به مدت چهار روز در مکه توقف داشت، بعد از ظهر همان روز، که «یوم ترویه» نام دارد افراد، در حالى که غسل کرده و لباس احرام به تن پوشیده بودند، براى اعمال حج روانه سرزمین «منى» شدند و پس از توقف در «منى» صبح روز نهم ذیحجه، به بیابان عرفات وارد گردیدند. سخنرانى پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم در عرفات، یک منشور عمیق اعتقادى، اخلاقى، حقوقى و سیاسى است. که آن را شمرده شمرده ایراد مىفرموده، گاهى توقفى مىکرده و حتى براى اینکه همه هزاران مخاطب، همه مطالب را بشنوند «ربیعة بن امیة بن خلف» گفتار او را با صداى بلند و به طور شمرده براى دیگران تکرار مىکرد. فرازهائى از آن خطابه مهم به این ترتیب است: - اى مردم! به سخن من درست گوش فرادهید، شاید بعد از این، در این مکان دیگر مرا نبینید و آخرین دیدار من با شما در این مکان باشد! - اى مردم! شما مىدانید، این سرزمین، این ماه و این روز، همه محترمند، و خداوند هم جان و مال همگان را محترم شمرده و هیچکس حق تجاوز به مال و جان کسى را ندارد. - اى مردم! درباره رعایت حق زنان به شما سفارش مىکنم، آنان امانتهاى الهى در دست شما مىباشند، از آنان کامجوئى مىکنید، خداوند آنان را براى شما حلال گردانیده، و درباره لباس و خوراک و خوشرفتارى نسبت به آنان نباید هیچ گونه مسامحهاى داشته باشید. - اى مردم! مسلمان برادر مسلمان است و هرگز نباید درباره او غیبت و حیله و خیانت روا دارد و در جان و مال او تجاوز نماید. - اى مردم! مبادا بعد از من راه کفر و گمراهى را پیش گیرید و به راه اختلاف و سرگردانى روى آورید، زیرا من براى پس از خود، دو یادگار به جاى مىگذارم که اگر بدان پناه برید هرگز گمراه نخواهید شد. آن دو یادگار: کتاب خداوند و عترت من که اهلبیتم مىباشند، هستند. بارى، سخنرانى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم در عرفات پایان یافت، در طى آن دوازده بار اللهم اشهد گفت و خداوند را در آن سرزمین مقدس به گواهى خواند و در فاصلههاى سخن، که «ربیعه» آن را جمله جمله به گوش افراد مىرسانید، در جواب رسول خدا، که مىفرمود: «الاهل بلنت؟ آیا من رسالت خود را انجام دادم؟» هزاران مرد و زن مسلمان حاضر در صحراى عرفات، سخنان و انجام رسالت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم را تأیید کردند و پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم سفارش کرد، این مطالب را افراد حاضر وقتى به شهر و دیار خود برگشتند دیگران هم برسانند. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم در «منى» و پس از آن هم سخنرانیها و مطالبى براى همراهان بیان داشته است، اما چیزى که دل همراهان، را غمآلود ساخته، آن جمله رسول خداست: «در این مکان دیگر مرا نخواهید دید!» از سوى دیگر یک گروه چهارده نفرى از کفار و منافقین هم در صدد قتل پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم برمىآیند و مىخواهند به وسیله آب مسموم، یا رم دادن شتر آن حضرت در کوهها، وجود نازنینش را از میان بردارند که با عنایت خداوند موفق نمىشوند. به هر حال، اعمال حج پایان مىیابد و پس از چند روز پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم و همراهان و همه حاجیان مکه را ترک مىگویند و راه وطن را پیش مىگیرند. در بازگشت. در سر هر کسى سودائى است، اما رسول خدا به آینده مىاندیشد، او براى امت بسیار زحمت کشیده و شدیدا نگران است. قرآن کریم مسئلهى دلسوزى و عشق و علاقه پیامبر به اسلام و امت مسلمان را با تعبیر: «... عزیز علیه ما عنتم، حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم» بیان فرموده است. وجود رسول خدا رحمت است، ناراحتى آینده امت بر قلب او سنگینى مىکند و براى نجات و آسایش امت حرص شدید و تلاش فراوان دارد. رسول خدا، براى پس از خود و آینده اسلام عزیز نگران است، او هیچگاه امت را بدون سرپرست نمىگذاشت. در سال هفتم هجرت هم که براى شرکت در جنگ خیبر موقتاً مدینه را ترک مىگفت: «سباع بن عرفطهى غفارى» را جانشین خود قرار داد. در سال نهم هجرت نیز وقتى براى «جنگ تبوک» رفت، على علیهالسلام را به جانشینى خود در مدینه برگزید اما پس از سفر ابدى و غیبت همیشگى خود، براى امت اسلامى چه باید کرد؟ کاروان عظیم حجى که مکه را ترک گفته به سوى مدینه به راه خود ادامه مىدهد. چند روزى راه را پشت سر گذاشته و آهنگ دراى کاروان در فضا درهم مىپیچد. آفتاب چون آتش بر لخته سنگها و ماهورها مىبارد، و چهرههاى زنان و مردانى را که در رکاب پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم حج گذاردهاند و اکنون رنج سفر را بر خود هموار مىکنند، مىسوزاند. اصل مسئله جانشینى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم به عنوان استمرار رسالت، براى خود آن حضرت روشن است، زیرا خداوند از قبل تکلیف را مشخص کرده و آیه تبلیغ هم بدان گواهى مىدهد، بلکه مشکل در شیوه و زمان تعیین موضوع جانشینى است که ناگاه اطرافیان رسول خدا مشاهده مىکنند، چهره او برافروخته مىشود، انقلاب روحى به او دست مىدهد و عرق از پیشانى بلندش بر رخسار سرازیر مىگردد. اینجا سرزمین پهناور «جحفه» است. در بخشى از دامنه آن گودال بزرگ آبى قرار دارد، که به آن «غدیر» گفته مىشود. نزدیک ظهر روز هیجدهم ذیحجه سال دهم هجرت است و سابقهى آثار و علائم وحى که به پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم نازل مىشد، براى یاران و اطرافیان، سابقهى شناخته شده بود. به همین دلیل وقتى آن حالت را در وجود نازنین رسول گرامى اسلام مشاهده کردند، با اشارهى او شترش را خوابانیدند. نغمه آسمانى سر رسیده است: اى پیامبر! آنچه از خداوند بر تو نازل گردیده، ابلاغ کن. اگر چنین نکنى رسالت الهى را انجام ندادهاى، بیم نداشته باش، خداوند تو را از مردم حفظ مىکند. کاروان متوقف شد و چه جاى مناسبى! سر سه راهى مدینه و مصر و عراق، اگر جاى دیگر مىشد، مصریان و عراقیان بىخبر جدا مىشدند.... اینجا «غدیرخم» است.... همگان از گودال آب وضو گرفتند و در آن دامنه پاک و صاف صحرا نماز ظهر را به امامت رسول خدا به جاى آوردند. به دستور پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم افرادى را که جلو رفته بودند بازگرداندند و دنبالهروهاى قافله هم سر رسیدند و توقف کردند، در دامنه غدیر جمعیت انبوهى تا یکصد و بیست هزار نفر گرد آمده است. پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم مىخواهد سخنرانى کند و پیام مهمى را ابلاغ نماید. از جهاز شترها منبر بلندى ساختند پیامبر بر بالاى آن قرار گرفت و به سخنرانى پرداخت، تقریبا مضمون سخنرانى «عرفات» تکرار شد و افرادى که در نقطههاى مختلف آن دریاى جمعیت زن و مرد مستقر شده بودند، همه مطالب رسول خدا را به گوش همگان مىرساندند. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم حمد و ثناى الهى را انجام داد، از حاضران براى رسالت و ولایت خویش اقرارهاى متعدد گرفت، و آنگاه در حالى که على علیهالسلام را بر بالاى منبر نزد خود، یک پله پائینتر قرار داده بود، فرمود: «اى مردم! آیا من نسبت به اهل ایمان، از خود آنها ولایت بیشترى دارم؟» همگان فریاد برداشتند: «همینطور است، اى رسول خدا.» آنگاه رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم ادامه داد: «من کنت مولاه، فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.» هرکس من مولاى او هستم. این على علیهالسلام هم مولاى اوست. خدایا! دوست بدار آنکه على علیهالسلام را دوست بدارد، و دشمن بدار، با آن که با على علیهالسلام درستیزد... سخنرانى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم که با فاصله و شمرده صورت مىگرفت، و احیاناً افراد در آن میان سؤالهائى هم مىکردند، حدود چهار ساعت طول کشید، و افرادى که لب به «حجرالاسود» گذاشته و عموماً در زمزم حرم جان شسته و صفاى «صفا» را به جان خریده بودند، آن را استماع کردند! در صحراى سوزان «غدیر» شور و حال بهشتى بوده و در خیمه خلافت على علیهالسلام، که سه روز در آن سرزمین برافراشته بود، شکوه و جلال مقدسى موج مىزد. هلهلهى شادى در فضا اوج مىگرفت و افراد دسته دسته بدان وارد مىشدند و ضمن تبریک، دست على علیهالسلام را به بیعت مىفشردند. از افراد سرشناسى که جلوتر از دیگران تبریک گفتند و بیعت کردند، عبداللَّه بن قحافه (ابوبکر)، عمر به خطاب، طلحه بن عبداللَّه، زبیر بن عوام و عبداللَّه بن عباس را مىتوان نام برد، که ابوبکر و عمر در حالى که دست على علیهالسلام را در دست گرفته بودند، مىگفتند: «به به، اى پسر ابوطالب، به تو تبریک مىگوئیم، که مولاى هر مرد و زن مسلمان شدهاى.» آنگاه هم که خطابه پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم به پایان مىرسید و موضوع مهم خلافت على علیهالسلام تثبیت مىگردید، آیه قرآن نازل شد: «امروز کافران از اینکه به دین شما زیانى رسانند، مأیوس گردیدند، شما از آنان نترسید، از من بیم به دل داشته باشید، امروز دین شما را به سر حد کمال رساندم و نعمت خویش را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان بهترین آئین برگزیدم.» سرانجام کاروان عظیم یکصد و بیست هزار نفرى که مدت سه شبانه روز در «غدیرخم» توقف نموده بود، پس از اینکه به نعمت والاى ولایت و امامت دست یافت به صورت گروههاى مختلف راهى دیار خود گردیدند. رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم با یک دنیا شادى فریاد برداشت: یوم غدیرخم، افضل اعیاد امتى... روز عید غدیرخم، از بهترین عیدهاى امت من است. 2.آخرین لحظات عمر پیامبر و حالات حضرت زهرا اضطراب و دلهره سراسر «مدینه» را فراگرفته بود. یاران پیامبر با دیدگانى اشکبار، و دلهائى آکنده از اندوه دور خانهى پیامبر گرد آمده بودند، تا از سرانجام بیمارى پیامبر آگاه شوند. گزارشهائى که از داخل خانه به بیرون مىرسید، از وخامت وضع مزاجى آن حضرت حکایت مىکرد؛ و هر نوع امید به بهبودى را از بین مىبرد و مطمئن مىساخت که جز ساعاتى چند، از آخرین شعلههاى نشاط زندگى پیامبر باقى نمانده است. گروهى از یاران آن حضرت علاقمند بودند که از نزدیک رهبر عالیقدر خود را زیارت کنند، ولى وخامت وضع پیامبر اجازه نمىداد در اطاقى که وى در آن بسترى گردیده بود؛ جز اهلبیت وى، کسى رفت و آمد کند. دختر گرامى و یگانه یادگار پیامبر، فاطمه (ع)، در کنار بستر پدر نشسته بود، و بر چهرهى نورانى او نظاره مىکرد. او مشاهده مىنمود که عرق مرگ، بسان دانههاى مروارید، از پیشانى و صورت پدرش سرازیر مىگردد. زهرا (ع)، با قلبى فشرده و دیدگانى پر از اشک و گلوى گرفته، شعر زیر را که از سرودههاى ابوطالب درباره پیامبر عالیقدر بود، زمزمه مىکرد و مىگفت: شعر وابیض یستسقى الغمام بوجهه - ثمال ایتامى عصمة للارامل چهرهى روشنى که به احترام آن، باران از ابر درخواست مىشود، شخصیتى که پناهگاه یتیمان و نگهبانان بیوه زنان است. در این هنگام، پیامبر دیدگان خود را گشود، و با صداى آهسته به دختر خود فرمود: این شعرى است که ابوطالب دربارهى من سروده است؛ ولى شایسته است به جاى آن، آیهى زیر را تلاوت نمائید: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم و من یتقلب على عقبیه فلن یضر اللَّه شیئا و سیجزى الشاکرین»: محمد پیامبر خدا است و پیش از او پیامبرانى آمدهاند و رفتهاند. آیا هرگاه او فوت کند و یا کشته شود، به آئین گذشتگان خود بازمىگردید؟ هرکس به آئین گذشتگان خود بازگردد خدا را ضرر نمىرساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد. پیامبر با دختر خود سخن مىگوید: تجربه نشان مىدهد که عواطف در شخصیتهاى بزرگ، بر اثر تراکم افکار و فعالیتهاى زیاد، نسبت به فرزندان خود کمفروغ مىگردد. زیرا اهداف بزرگ و افکار جهانى آنچنان آنان را به خود مشغول مىسازد که دیگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالى براى بروز و ظهور نمىیابد؛ ولى شخصیتهاى بزرگ معنوى و روحانى از این قاعده مستثنى هستند. آنان با داشتن بزرگترین اهداف و ایدههاى جهانى و مشاغل روزافزون، روح وسیع و روان بزرگى دارند، که گرایش به یک قست، آنها را از قسمت دیگر بازنمىدارد. علاقهى پیامبر به یگانه فرزند خود، از عالیترین تجلى عواطف انسانى بود تا آنجا که پیامبر هیچگاه بدون وداع با دختر خود، مسافرت نمىکرد و هنگام مراجعت از سفر قبل از همه به دیدن او مىشتافت. در برابر همسران خود، از وى احترام شایستهاى به عمل مىآورد، و به یاران خود مىفرمود: «فاطمه پارهى تن من است. خشنودى وى خشنودى من، و خشم او خشم من است». دیدار زهرا، او را به یاد پاکترین و عطوفترین زنان جهان، «خدیجه» مىانداخت که در راه هدف مقدس شوهر، به سختیهاى عجیبى تن داد و ثروت و مکنت خود را در آن راه بذل نمود. در تمام روزهایى که پیامبر بسترى بود، فاطمه «ع» در کنار بستر پیامبر نشسته و لحظهاى از او دور نمىشد. ناگاه پیامبر به دختر خود اشاره نمود که با او سخن بگوید. دختر پیامبر قدرى خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد. آنگاه پیامبر با او به طور آهسته سخن گفت. کسانى که در کنار بستر پیامبر بودند، از حقیقت گفتگوى آنها آگاه نشدند. وقتى سخن پیامبر به پایان رسید، زهرا سخت گریست و سیلاب اشک از دیدگان او جارى گردید. ولى مقارن همین وضع، پیامبر بار دیگر به او اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. این بار زهرا با چهرهاى باز و قیافهاى خندان و لبان پر تبسم سر برداشت. وجود این دو حالت متضاد در وقت مقارن، حضرا را به تعجب واداشت. آنان از دختر پیامبر خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان سازد. زهرا فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمىکنم. پس از درگذشت پیامبر، زهرا (ع) روى اصرار «عائشه»، آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستین بار مرا از مرگ خود مطلع نمود و اظهار کرد که من از این بیمارى بهبودى نمىیابم. براى همین جهت به من، گریه و ناله دست داد، ولى بار دیگر به من گفت که تو نخستین کسى هستى که از اهلبیت من، به من ملحق مىشوى. این خبر به من نشاط و سرور بخشید، فهمیدم که پس از اندکى به پدر ملحق مىگردم. در آخرین لحظههاى زندگى، چشمان خود را باز کرد و گفت: برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بستر من بنشیند. همه فهمیدند مقصودش على است. على در کنار بستر وى نشست، ولى احساس کرد که پیامبر مىخواهد از بستر برخیزد. على پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینهى خود تکیه داد. چیزى نگذشت که علائم احتضار، در وجود شریف او پدید آمد. شخصى از ابنعباس پرسید، پیامبر در آغوش چه کسى جان سپرد. ابنعباس گفت: پیامبر گرامى در حالى که سر او در آغوش على بود، جان سپرد. همان شخص افزود که عایشه مدعى است که سر پیامبر بر سینهى او بود که جان سپرد. ابنعباس گفتهى او را تکذیب کرد و گفت: پیامبر در آغوش على جان داد. و على و برادر، من، فضل او را غسل دادند. امیر مؤمنان، در یکى از خطبههاى خود به این مطلب تصریح کرده مىفرماید: «و لقد قبض رسولاللَّه و ان رأسه لعلى صدری... و لقد ولیت غسله والملائکة اعوانی». پیامبر در حالى که سر او بر سینهى من بود، قبض روح شد. من او را در حالى که فرشتگان مرا یارى و کمک مىکردند، غسل دادم. گروهى از محدثان نقل مىکنند که آخرین جملهاى که پیامبر در آخرین لحظات زندگى خود فرمود، جملهى «لا، مع الرفیق الاعلى» بوده است. گویا فرشتهى وحى او را در موقع قبض روح مخیر ساخته است که بهبودى یابد و بار دیگر به این جهان بازگردد؛ و یا پیک الهى رسانیده است که مىخواهد به سراى دیگر بشتابد و با کسانى که در آیهى زیر به آنها اشاره شده، بسر ببرد. «فأولئک مع الذین أنعم اللَّه علیهم من النبیین والصدیقین والشهداء والصالحین و حسن أولئک رفیقاً»: آنان با کسانى هستند که خداوند به آنها نعمت بخشیده؛ از پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان، و اینها چه نیکو دوستان و رفیقانى هستند. پیامبر این جمله را فرمود و دیدگان و لبهاى وى روى هم افتاد. 3.مشاهدات عایشه در آخرین لحظات عمر پیامبر عن عائشة ان رسولاللَّه (ص) دعا فاطمة ابنته فسارها فبکت، ثم سارها فضحکت، فقالت عائشة: فقلت لفاطمة: ما هذالذى سارک به رسوله اللَّه (ص) فبکیت ثم سارک فضحکت؟ قالت: سارنى فاخبرنى بموته فبکیت، ثم سارنى فاخبرنى انى اول من یتبعه من اهله فضحکت و فى روایة اخرى: ثم سارنى ثانیة و اخبرنى انى سیدة نساء اهل الجنة فضحکت. عایشه مىگوید: رسول خدا در ساعات آخر عمرش حضرت فاطمه را به حضورش فراخواند و لحظاتى به نجوا و صحبت محرمانه پرداخت، من از دور دیدم که فاطمه علیهاالسلام نخست گریه کرد و سپس خندید. من از این کار تعجب کرده و از دختر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله پرسیدم: یا فاطمه! با پیامبر خدا چه صحبتى کردید که اول گریه کردى و سپس خندیدى؟ او از فاش کردن موضوع مذاکره خوددارى کرد، ولى پس از رحلت پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله چون از وى دوباره خواستم که آن را بگوید، فرمودند: پدرم در مرحلهى نخست، از رحلت خود به من خبر داد و لذا گریه کردم، ولى سپس به من فرمود: اولین کسى که از خانوادهام به من ملحق مىشود تو هستى و لذا خنده نمودم. و در یک روایت دیگر فرمودند: تو سیده و سرور زنان اهل بهشتى و از این جهت خوشحال شدم. 4.رحلت نبى مکرم اسلام بر طبق روایات مشهور میان محدثین شیعه، رحلت رسول خدا (ص) در روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر اتفاق افتاد، ولى مشهور نزد اهل سنت آن است که آن مصیبت بزرگ در روز دوازدهم ربیعالاول واقع شد و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شریف آن حضرت گذشته بود. و چون امیرالمؤمنین (ع) طبق وصیت رسول خدا (ص) خواست بدن آن حضرت را غسل دهد فضل بن عباس را طلبید تا به او کمک کند و بدو دستور داد چشمان خود را ببندد و آب به دست على (ع) بدهد، و بدین ترتیب على (ع) جنازه را غسل داد و حنوط و کفن کرد، سپس به تنهایى بر او نماز خواند، آنگاه از خانه بیرون آمده و رو به مردم کرد و گفت: - همانا پیغمبر در زندگى و پس از مرگ امام و پیشواى ماست اکنون دسته دسته بیایید و بر او نماز بخوانید، و پس از انجام این کار عباس بن عبدالمطلب شخصى را به نزد ابوعبیده جراح که براى مردم مکه قبر مىکند فرستاد تا او کار حفر قبر آن حضرت را به عهده گیرد و در همان اتاقى که پیغمبر از دنیا رفته بود قبرى حفر کرده و همانجا آن حضرت را دفن کردند. و چون هنگام دفن شد انصار مدینه از پشت خانه صدا زدند: یا على براى خدا حق ما را نیز در این روز فراموش نکن و اجازه بده تا یکى از ما نیز در دفن رسول خدا شرکت جوید و ما نیز از این افتخار سهم و نصیبى ببریم. على (ع) اجازه داد اوس بن خولى- که یکى از شرکت کنندگان در جنگ بدر و از بزرگان قبیله بنىعوف بود- در مراسم دفن آن حضرت شرکت جوید و چون اوس بن خولى به داخل خانه آمد على (ع) بدو فرمود: - تو در میان قبر برو، و على (ع) جنازهى رسول خدا (ص) را برداشته بر دست او نهاد و اوس جنازه را در قبر نهاد و چون روى زمین قبر قرار گرفت بدو فرمود: اکنون بیرون آى، سپس خود امیرالمؤمنین (ع) داخل قبر شد و بند کفن را از طرف سر باز کرد و گونهى مبارک رسول خدا را روى خاک نهاد و لحد چیده خاک روى قبر ریختند و بدین ترتیب با یک دنیا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا (ص) را در خاک دفن کردند.
نوشته های دیگران (22)
نویسنده متن فوق: » احمد زیدونی ( یکشنبه 86/7/1 :: ساعت 10:34 صبح )
1.رابطهى غصب فدک و خلافت ابوبکر
امام معتزلى مىگوید؛ از یکى از اساتید عالى مقام مدرسه غربى بغداد به نام على بن فارقى پرسیدم:
اکانت فاطمة صادقة؟ قال: نعم، قلت: فلم لم یدفع الیها أبوبکر فدک و هى عنده صادقة؟ فتبسم، ثم قال: لو اعطاها الیوم فدک لمجرد دعواها لجائت الیه غدا و ادعت لزوجها الخلافة، و زحزحته عن مقامه...
آیا فاطمه علیهاالسلام که نسبت به فدک ادعا داشت راستگو بود؟
استاد بغداد: بلى.
امام معتزلى: پس چرا ابوبکر فدک را به وى نداد، در حالى که مىدانست فاطمه علیهاالسلام راست مىگوید؟!
استاد بغداد ضمن تبسم گفت: «اگر در آن روز ابوبکر فاطمه علیهاالسلام را به مجرد ادعایش تأیید کرده و فدک را به او مىداد، روز دیگر مىآمد و مىگفت: خلافت مال شوهرم است و بدین طریق ابوبکر را از مقامش معزول مىداشت...»
امام معتزلى پس از نقل نظر استاد آنگاه خودش چنین مىگوید: «و هذا کلام صحیح»و این گفتار حقیقت دارد.
در اینجا معلوم مىشود که تصرف فدک و مبارزه غیر منطقى با فاطمه و امیرالمؤمنین علیهماالسلام به چه منظورى بوده است؟!
2.دو رفتار متفاوت با دو دختر پیامبر در طول تاریخ
در تاریخ، جنگ بدر آمده است که شوهر حضرت زینب (دختر پیامبر خدا) به نام ابوالعاص جزو اسیران بود و زینب براى نجات شوهر خود، گردنبندش را که از مادرش حضرت خدیجه به او رسیده بود، به خدمت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله فرستاد، تا در برابر آن ابوالعاص را آزاد سازد. چون چشمان پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله به آن گردنبند افتاد شدیداً متأثر شد و خطاب به مسلمانان فرمود: اگر صلاح مىدانید هم اسیر دخترم را آزاد سازید و هم این گردنبند را به وى برگردانید؟
مسلمانان نیز این خواهش پیامبر را پذیرفته، ابوالعاص را آزاد ساخته و گردنبند را به زینب برگرداندند. امام معتزلى مىگوید: من این جریان را براى استاد و نقیب خود ابوجعفر خواندم و سؤال کردم: آیا ابوبکر و عمر در این صحنه نبودند؟ و آیا سزاوار بود با فاطمه علیهاالسلام در مورد فدک چنین کردند؟ و اضافه کردم که اگر فدک مال زهرا هم نبود، مناسب نبود که از مسلمانان، مانند پیامبر اجازه مىگرفتند و فدک را به او مىدادند، تا بدین طریق دل زهرا شکسته نمىشد؟ و آیا فاطمه علیهاالسلام با اینکه برترین زن عالمین است. (سیدة نساء العالمین) به اندازه خواهرش زینب ارزش نداشت؟!
نقیب گفت: آرى، چه مىشد ابوبکر این کار را مىکرد و به مردم مىگفت: این دختر پیامبر شماست، او فدک و این چند درخت را مىخواهد و بدون تردید مردم نیز مانع نمىشدند... ولى ابوبکر و عمر به روش محبت حرکت نکردند.
(انهما لم یأتیا بحسن فى شرع التکرّم)
3.چرا امیرالمؤمنین فدک را در زمان حکومتش پس نگرفت؟
در اینجا این سؤال پیش مىآید که اگر فدک مال زهرا بود، چرا امیرالمؤمنین پس از رسیدن به خلافت، آن را شخصاً تصاحب نکردند و یا به فرزندان فاطمه تقسیم ننمودند؟ جواب این سؤال را مىتوان از نامهى چهل و پنج نهجالبلاغه استفاده کرد که مولا مىفرمایند: «ما اهلبیت نیز سخاوتمندانه از آن گذشتیم.» (و سخت عنها نفوس قوم آخرین).
و بدینوسیله مىرسانند که مسائل مادى براى ما اهلبیت ارزش چندانى ندارد، بلکه تعقیب فدک روى یک سلسله مسائل اسلامى و اجتماعى و سیاسى بود، که با کمال تأسف از سوى خلیفهى وقت بروز کرده بود... و چون على علیهالسلام از فدک گذشته بود، قهراً فرزندان فاطمه علیهاالسلام نیز به این عمل راضى بودند و هرگز دوست نداشتند پس از گذشت بیست و پنج سال دوباره طرح مسأله فدک سوء تفاهمى در بین مسلمانان ایجاد نماید.
در این زمینه مرحوم سید مرتضى- رضواناللَّهعلیه- مىفرمایند: چون حکومت به على علیهالسلام رسید، از آن حضرت خواستند فدک را از فیى مسلمین خارج سازد، آن حضرت در جواب فرمودند:
انى لاستحیى من اللَّه ان ارد شیئا منع منه ابوبکر و امضاه عمر. من از خدایم شرم مىکنم چیزى را که ابوبکر آن را منع کرد و عمر بر آن صحه گذاشت به صاحبان اصلیش برگردانم. على علیهالسلام در این فراز، هم به تصرف عدوانى فدک و عمل خلاف ابوبکر و عمر اشاره کرده و هم، بزرگوارى و بىاعتنایى خویش را به مال و منال دنیا نشان داده است.
و چون از امام صادق علیهالسلام در این زمینه سؤال کردند، آن حضرت فرمودند:
للاقتدا برسولاللَّه لما فتح مکة و قدباع عقیل بن ابىطالب داره، فقیل له: یا رسولاللَّه! الا ترجع الى دارک؟ فقال: هل ترک عقیل لنا دارا؟ انا اهلبیت لانسترجع شیئا یؤخذ منا ظلما.
على علیهالسلام در این مورد از پیامبر خدا تقلید و تبعیت نموده است، زیرا: از آن حضرت پس از فتح مکه پرسیدند که به خانهات نمىروى؟ فرمودند: عقیل بن ابىطالب براى ما خانهاى نگذاشته، همه را فروخته است و ما اهلبیت چنین عادت داریم هنگامى که چیزى را به ظلم از ما گرفتند، دیگر به آن رجوع نمىکنیم.
و در یک روایت دیگر از امام صادق علیهالسلام آمده است:
با شهادت فاطمه و با مرگ ابوبکر و عمر، هر دو طرف مخاصمه به پیشگاه خدا رسیدهاند و به ترتیب، پاداش و کیفر نیز دیدهاند. بنابراین مناسب نیست بعد از عقاب غاصب و ظالم و پاداش مظلوم فدک را دنبال کرد. در اینجا متوجه مىشویم که امیرالمؤمنین علیهالسلام پس از رسیدن به حکومت، چرا مسألهى فدک را مطرح نکرده و از تصرف آن خوددارى ورزیده است.
4.پیشگویى خداوند و پیامبر دربارهى غصب فدک
اهمیت و عظمت ماجراى غصب فدک را از آنجا مىتوان فهمید که در پیشگوئىهاى غیبى که از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله بدست ما رسیده دربارهى آن خبر داده شده است. در اینجا به سه مورد اشاره میشود:
1. از اخبارى که خداوند در شب معراج به پیامبر صلى اللَّه علیه و آله خبر داد این بود: دختر تو مورد ظلم قرار مىگیرد و از حق خود محروم مىشود و همان حقى که تو براى او قرار مىدهى غاصبانه از او مىگیرند... و او هیچ مدافعى براى خویش پیدا نمىکند».
2. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله فرمود: «من هرگاه فاطمه را مىبینم بیاد مىآورم آنچه بعد از من با او رفتار خواهند کرد. گویا او را مىبینم که خوارى وارد خانهاش گشته و حرمت او شکسته شده و حق او غصب شده و ارث او را نمىدهند... او در آن هنگام مىگوید: «پروردگارا من از زندگى سیرم و از اینان خسته شدم. مرا به پدرم ملحق فرما». خداوند او را به من ملحق مىنماید، و او اول کسى از اهلبیتم خواهد بود که به من ملحق مىشود. فاطمه نزد من مىآید در حالى که محزون و مصیبت کشیده و غمگین است. حقش غصب شده و خود شهید شده است. در آن هنگام من خواهم گفت: «خدایا هرکس بر او ظلم کرده لعنت کن، و هرکس حق او را غصب کرده عذاب فرما، و هرکس ذلت بر او وارد کرده ذلیل کن، و هرکس به پهلوى او زده تا فرزند خود را سقط نموده در آتش دائمى قرار ده». ملائکه هم آمین مىگویند».
3. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله فرمود: «ملعون است کسى که بعد از من به دخترم فاطمه علیهاالسلام ظلم کند و حق او را غصب نماید و او را به شهادت برساند... اى فاطمه اگر همهى پیامبران مبعوث خداوند و همهى ملائکهى مقرب الهى دربارهى مبغض تو و غاصب حق تو شفاعت کنند، هرگز خداوند آنان را از آتش بیرون نمىآورد».
4. هنگامى که رحلت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله رسید آن حضرت گریه کرد بطورى که اشک محاسن حضرت را تر کرد. پرسیدند: یا رسولاللَّه، براى چه گریه مىکنید؟ فرمود: «براى فرزندانم و آنچه اشرار امتم با آنان رفتار مىکنند. گویا فاطمه را مىبینم که بعد از من به او ظلم شده و او صدا مىزند: «اى پدر، بفریادم برس»، ولى احدى از امتم به او کمک نمىکند».
5. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله فرمود: «دخترم، تمام بدبختى بر کسى که به تو ظلم کند، و خوشبختى عظیم بر کسى که تو را یارى کند».
5.شکایت حضرت زهرا ع از غاصب فدک
یکى از برگهاى مصیبتبار دفتر فدک دل سوختهى فاطمه علیهاالسلام در این ماجرا است که با اشک خود شکایت به پدر برد.
حضرت زینب کبرى علیهاالسلام مىفرماید: «آنگاه که ابوبکر تصمیم نهائى دربارهى فدک را گرفت و حضرت زهرا علیهاالسلام از پاسخ مثبت آنها به کلام خود مأیوس شد، کنار قبر پدرش پیامبر صلى اللَّه علیه و آله آمد و خود را روى قبر انداخت و رفتار مردم با او را به پیشگاه آن حضرت شکایت برد و آن قدر گریه کرد که تربت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله از اشک فاطمه علیهاالسلام تر شد و اشعارى حاکى از مصائب وارده خواند».
البته اشک فاطمه علیهاالسلام خشک نخواهد شد، و به اشک او ائمه علیهمالسلام و شیعیانشان تا آخر روزگار اشک خواهند ریخت تا یکدلى محبان زهرا علیهاالسلام بر همه ظاهر و معلوم گردد.
6.حرمت مصرف اموال غصبى فدک
نکتهاى که غاصبین باید بدانند آنست که پس از غصب فدک هر تصرفى هم که در آن صورت بگیرد غاصبانه بوده و حرام است، ولى چه جالب است که این مطلب را عیناً از کلام حضرت زهرا علیهاالسلام بشنویم که فرمود:
«اگر آن دو نفر مایهى قوت مرا از تصرف من بیرون آوردند و آن آذوقهى کم را از من مانع شدند، ولى این را براى روز محشر درجهاى حساب مىکنم، و خورندگان محصولش آن را به جوش آورندهى جحیم در شعلههاى جهنم خواهند یافت».
بنابراین غاصبین و هر که تا روز قیامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرف کند، لقمهاى را مىخورد که فاطمه علیهاالسلام راضى نیست، و در واقع شعلههاى آتش است که در دهان مىگذارد و زندگیش را با آن مىسازد. چنین تصرفى بىاعتنائى به آه دل فاطمه علیهاالسلام است، و شکى نیست که آه آن بانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.
بنابراین غاصبین و هر که تا روز قیامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرف کند، لقمهاى را مىخورد که فاطمه علیهاالسلام راضى نیست، و در واقع شعلههاى آتش است که در دهان مىگذارد و زندگیش را با آن مىسازد. چنین تصرفى بىاعتنائى به آه دل فاطمه علیهاالسلام است، و شکى نیست که آه آن بانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.
7.اقرار غاصب فدک به محکومیت در مقابل مرد یمنى
مردى نزد ابوبکر و عمر آمد و گفت: من مردى از اهل یمن هستم، که بقصد حج از دیار خود بیرون آمدهام. در همسایگى ما بانویى است که هنگام سفر به من گفت: تو بزودى این کسى را که خود را جانشین پیامبر مىداند ملاقات مىکنى. هرگاه او را دیدى پیام مرا هم به او برسان. ابوبکر گفت: پیام او را بازگو کن.
آن مرد گفت: آن زن چنین پیغام داده است که من زنى ضعیف و عائلهمند هستم. پدرم در زمان حیاتش زندگى مرا اداره مىکرد. او زمینهایى داشت که خود و همسر و فرزندانم از درآمد آن زندگى خود را اداره مىکردیم. وقتى پدرم از دنیا رفت حاکم آن شهر زمینها را به زور از دست من گرفت و به تصرف خود درآورد و نمایندهى خود را به آنجا فرستاد. اکنون محصول آن را برمىدارد و از خرما و گندم آن چیزى به من نمىدهد.
ابوبکر گفت: چنین حقى ندارد، و این لقمه بر آن ظالم متجاوز گوارا مباد! بخدا قسم آبرویش را مىبرم و او را از مقامش برکنار مىکنم و بر ضد او اقدام مىنمایم!
عمر رو به ابوبکر کرد و گفت: اى خلیفهى پیامبر! آن حاکم خبیث نابکار را مهلت مده و کسى را سراغ او بفرست تا او را دست بسته حاضر کند، و او را به خاطر خیانت و فسقش به اشد مجازات برسان که ظلم و تجاوز را از حد گذرانده است!!
ابوبکر پرسید: این حاکم کیست و در کدام شهر است و نام آن بانوى مظلوم چیست؟
مرد یمنى گفت: از ناخشنودى خدا به خدا پناه مىبرم و از غضب او به حضرت او پناهندهام! چه کسى ظالمتر و ستمگرتر از کسى است که به دختر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله ظلم نموده است؟!!
8.قتل نمایندهى ابوبکر در فدک بدست امیرالمؤمنین
ابوبکر، مردى بنام «اشجع بن مزاحم ثقفى» را که منافقى بىدین بود، به عنوان نمایندهى خود در فدک و چند منطقهى اطراف مدینه قرار داد. برادر این شخص در یکى از جنگهاى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله بدست امیرالمؤمنین علیهالسلام بقتل رسیده بود. ,
اشجع، از مدینه به قصد جمعآورى اموال حرکت کرد و اولین جایى که وارد شد یکى از باغهاى اهلبیت علیهمالسلام بنام «بانقیا» بود. او بدون اطلاع قبلى وارد این منطقه شد و اموال و صدقاتى که قبلاً به امیرالمؤمنین علیهالسلام پرداخت مىشد جمعآورى کرد و در مقابل اهل آنجا قدرتنمائى کرد.
اهل روستا نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمدند و رفتار فرستادهى ابوبکر را به حضرت اطلاع دادند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام اسبى که «سابح» نام داشت فراخواند و عمامهى مشکى بر سر بست و دو شمشیر حمایل نمود و اسب دیگر خویش که «مرتجز» نام داشت نیز همراه برداشت و با امام حسین علیهالسلام و عمار یاسر و فضل بن عباس و عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عباس حرکت کردند تا به روستا رسیدند.
بزرگ آن روستا حضرت را به مسجد «القضاء» در آنجا برد. امیرالمؤمنین علیهالسلام امام حسین علیهالسلام را سراغ اشجع فرستاد، ولى اشجع از آمدن امتناع ورزید. وقتى امام حسین علیهالسلام نیامدن او را گزارش داد حضرت عمار را فرستاد. عمار با او درگیر شد و خبر به امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید. حضرت جمعى را که همراهش بود سراغ او فرستاد و فرمود: از او نترسید و او را نزد من بیاورید.
وقتى او را کشانکشان آوردند حضرت فرمود: واى بر تو؟ به چه حقى اموال اهلبیت را تصرف نمودهاى؟
اشجع گفت: تو به چه دلیل این مردم را در حق و باطل مىکشى؟
حضرت فرمود: «آرام باش که جرم من نزد تو کشتن برادرت در جنگ هوازن است...»! در اینجا اشجع پاسخهاى نامناسبى به حضرت داد و فضل بن عباس برآشفت و شمشیر کشید و سر او را همراه دست راستش از تن جدا کرد!
سى نفر که همراه اشجع آمده بودند حمله آوردند ولى امیرالمؤمنین علیهالسلام با یک نگاه همه را به عقب راند بطورى که همگى فریاد اطاعت برآوردند.
حضرت فرمود: «اُف بر شما، سر صاحبتان را نزد ابوبکر ببرید...» و آنان سر بریدهى اشجع را نزد ابوبکر آوردند. ابوبکر مردم را جمع کرد و داستان را بازگو کرد و از مردم خواست خود را براى مقابله با امیرالمؤمنین علیهالسلام آماده کنند! ولى مردم چنان سر بزیر افکنده بودند و وحشت داشتند که در نهایت به او گفتند: اگر خودت همراه ما بیایى به جنگ على بن ابىطالب مىرویم!! عمر پیش آمد و گفت: کسى جز خالد بن ولید نمىتواند به جنگ او برود.
خالد با پانصد سوار حرکت کردند تا به محلى که حضرت آنجا بود رسیدند.
وقتى لشکر خالد از دور ظاهر شد امیرالمؤمنین علیهالسلام به عنوان بىاعتنایى افسار اسب را بستند و در کنارى بخواب رفتند، تا آنکه از صداى شیههى اسبان از خواب بیدار شدند و فرمودند: خالد براى چه آمدهاى؟ خالد گفت: خود بهتر مىدانى! و حضرت را تهدید کرد!
حضرت فرمود: اى خالد، مرا به خود و پسر ابوقحافه مىترسانى؟
خالد گفت: من مأمورم اگر دست از کارهایت برندارى تو را اسیر کرده نزد او ببرم!!
حضرت فرمود: مثل تو مىخواهد مرا اسیر کند؟ اى پسر زنِ مرتد از اسلام...؟ اگر بخواهم تو را بر در همین مسجد به قتل مىرسانم.
خالد بار دیگر سخنان خود را تکرار کرد. در اینجا حضرت ذوالفقار را از نیام برکشید و آن را به سوى او گرفت.
خالد که این منظره را دید وحشتزده گفت: تا این حد قصد نداشتم. حضرت در همان حال نوک ذوالفقار را بر کمر خالد گذارد و او را از اسب به زیر انداخت. این منظره اصحاب خالد را به وحشت انداخت و به التماس از حضرت خواستند از آنها درگذرد و این در حالى بود که خالد از درد آن ضربت بىحرکت و ساکت مانده بود.
حضرت فرمود: اى خالد، عجب براى خائنین و بیعتشکنان مطیع هستى؟ آیا روز غدیر براى تو کافى نیست؟ بدانکه اگر تو و دو رفیقت ابوبکر و عمر قصد سوئى نسبت به من داشته باشید اول کسانى خواهید بود که به دست من کشته مىشوید. سپس فرمود: بخدا قسم خالد را جز آن خائن ظالم حیلهگر یعنى پسر صهاک نفرستاده است، چرا که او دائماً قبائل را بر ضد من تحریک مىکند و از من مىترساند و گذشتهها را در یاد آنان زنده مىکند و به زودى هنگام جان دادن نتیجهى کارش را خواهد دید. بهر حال امیرالمؤمنین علیهالسلام با گروه خود و خالد با گروه خود به مدینه بازگشتند و خالد قضایا را براى ابوبکر و عمر بازگو کرد.
ابوبکر از عباس درخواست کرد که امیرالمؤمنین علیهالسلام را فراخواند تا دربارهى اشجع با حضرت صحبت کند.
عباس امیرالمؤمنین علیهالسلام را صدا زد. وقتى حضرت نشست عباس گفت: ابوبکر مىخواهد دربارهى آن ماجرا با شما صحبت کند. حضرت فرمود: اگر او مرا فرامىخواند نمىآمدم.
ابوبکر گفت: اى ابوالحسن، براى مثل تو چنین کارى را مناسب نمىبینم!!
حضرت فرمود: کدام عمل؟ ابوبکر گفت: مسلمانى را بغیر حق کشتهاى؟ حضرت فرمود: پناه بر خدا که مسلمانى را بکشم، چرا که وقتى کشتن او واجب باشد نام اسلام از او برداشته شده است. و اما کشتن «اشجع»، بدانکه اگر اسلام تو هم مثل اسلام اوست عجب به رستگارى بزرگ دست یافتهاى!!!؟ و من او را به حجت پروردگارم کشتهام و تو حلال و حرام را بهتر از من نمىدانى! اشجع ملحد منافقى بود که در خانهاش بتى از سنگ داشت و هر روز دست بر سر و روى او مىکشید و سپس نزد تو مىآمد! عدالت خداوند اقتضا نمىکند که مرا بخاطر کشتن بتپرستان و ملحدان مؤاخذه کند.
پس از سخنان طولانى که بین امیرالمؤمنین علیهالسلام و ابوبکر رد و بدل شد حضرت همراه عباس برخاستند و به خانه آمدند. حضرت در بین راه به عباس فرمود: اى عمو، اینان را رها کن. آیا روز غدیر برایشان کافى نبود؟ بگذار هر قدر مىخواهند ما را ضعیف بشمارند که خداوند صاحب اختیار ما است و او بهترین حکمکنندگان است
9.دفاع ائمه و بزرگان دین از فدک
ائمه علیهمالسلام خود بزرگترین حافظان مسئلهى فدک و مدافعان آن بودهاند، و در زمانهاى بسیار سخت ذکر آن را فراموش نکردهاند. از امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین و امام سجاد و امام باقر و امام صادق و امام کاظم و امام رضا علیهمالسلام روایات مفصلى نقل شده که در آنها مسئلهى فدک را مطرح کردهاند.
همچنین از حضرت زینب کبرى علیهاالسلام به عنوان ناظر و شاهد بر خطابهى مادر در مسجد پیامبر صلى اللَّه علیه و آله چندین روایت نقل کرده که خطبهى کامل حضرت را براى مردم بازگو کردهاند.
از سوى دیگر تنى چند از صحابهى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله مانند ابوسعید خدرى و عطیه عوفى ماجراى فدک را براى مردم نقل کردهاند.
10.دفاع امیرالمؤمنین از فدک به عنوان شاهد کل ماجرا
در بخشهاى قبل مطالب مفصلى از دفاعیات امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهى مسئلهى فدک ذکر شد که همزمان با وقوع ماجراى غصب به انجام رسیده بود. ولى آن حضرت در طول عمر خود یاد فدک را فراموش نکردند و به مناسبتهاى مختلف نامى از آن آوردند و حق غصب شدهى زهرا علیهاالسلام را متذکر شدند.
اینک فرازهاى حساسى از این موارد به عنوان نمونه ذکر مىشود:
1. هنگام شهادت دادن بر فدک
آنگاه که شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام را به نفع فاطمه علیهاالسلام در مسئلهى فدک نپذیرفتند حضرت به ابوبکر فرمود: «اکنون که ما را کاملاً مىشناسید و منکر مقام ما هم نیستید، و با این همه شهادت و گواهى ما براى خودمان پذیرفته نمىشود و شهادت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله هم مورد قبول نیست، پس انا للَّه و إنا الیه راجعون. اکنون که براى خودمان ادعائى داریم از ما شاهد مىخواهید؟! آیا کسى نیست کمک کند؟!
شما بر حکومت خدا و رسولش حمله بردید و آن را از خانهاى به خانهى غیر آن وارد کردید و حجتى هم در بین نیست، ولى به زودى آنانکه ظلم کردند مىفهمند به کجا بازمىگردند».
سپس به حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود: «برگرد تا خدا بین ما حکم کند و او بهترین حکمکنندگان است».
2. هنگام شهادت فاطمه علیهاالسلام
عباس بن عبدالمطلب نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام فرستاد که براى نماز بر فاطمه علیهاالسلام و حضور در جنازهى آن حضرت او را خبر کند.
حضرت فرمود: فاطمه دختر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله دائماً مظلوم و از حق خود محروم بود و ارثش به او داده نشد، و سفارش پیامبر صلى اللَّه علیه و آله دربارهى او و حق فاطمه علیهاالسلام و حق خداوند مراعات نشد، و خداوند کافى است که حَکَم و داور و حاکم و انتقامگیرنده از ظالمین باشد.
3. بعد از دفن حضرت زهرا علیهاالسلام
آنگاه که امیرالمؤمنین علیهالسلام خاکسپارى حضرت زهرا علیهاالسلام را به اتمام رسانید و دست از غبار قبر تکانید، خطاب به پیامبر صلى اللَّه علیه و آله چنین عرضه داشت: «سلام بر تو اى پیامبر خدا... به زودى دخترت به تو از اجتماع امتت بر غصب حق او خبر خواهد داد. از او بطور مفصل سؤال کن و از احوال واقع شده خبر بگیر... در پیشگاه خدا ثبت است که دخترت پنهانى دفن شود و حق او غصب و ارث او منع گردد، در حالى که هنوز فاصلهى زیادى نشده و یاد تو فراموش نگشته است».
4. در زمان حکومت عثمان
حضرت در مجلسى که بنىهاشم در زمان عثمان تشکیل داده بودند چنین فرمود: عمر به یقین مىدانست که فدک در دست فاطمه علیهاالسلام است و محصول آن را به مصرف رسانیده است، ولى او را تصدیق نکرد و سخن امایمن را هم نپذیرفت. او حق چنین کارى را نداشت و نباید فاطمه علیهاالسلام را در ملک خویش متّهم مىکرد. شگفت از این است که مردم کار او را زیبا توصیف نمودند، و چنین برداشت کردند که تقوا و ورع آنان را به این کار واداشته است. کار زشت آنان را این جهت بار دیگر جلوهى زیبائى داد که گفتند: «فاطمه غیر حق نمىگوید، ولى اگر شاهدى غیر امایمن داشت برایش امضا مىکردیم»! و با این سخن نزد جُهّال منزلتى براى خود کسب کردند.
سپس امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: آنها چه کاره بودند و چه کسى به آنان اجازه داده بود که حکومت کنند و چیزى را به کسى بدهند یا از کسى منع کنند. ولى امت به آنان مبتلا شدند، و آنان خود را در چیزى که حقشان نبود و علم آن را نداشتند داخل کردند.
همچنین فرمود: آیا غیر آن اعرابى که بر پاى خود بول مىکرد و با بول خود تطهیر مىنمود کس دیگر نبود که براى آنان در حدیث جعلى «النبى لایورث» شهادت دهد؟
5. در زمان حکومت حضرت در کوفه
امیرالمؤمنین علیهالسلام در کوفه خطاب به جمعى از اهلبیت و شیعیانش فرمود: «اگر بخواهم فدک را به وارثان فاطمه علیهاالسلام برگردانم لشگرم از اطرافم پراکنده مىشوند، بطورى که در سپاهم نمىماند جز خودم و عدهى کمى از شیعیانم که معتقد به فضیلت و امامت من از کتاب خدا و سنت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله هستند».
6. آخرین سخن امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهى فدک
آخرین سخن امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهى فدک همان بود که در نامه به ابنحنیف ذکر کردند: «از آنچه زیر آسمان است فدک در دست ما بود، که نسبت به آن هم عدهاى بخلشان برانگیخته شد و عدهاى بدان کارى نداشتند، و خداوند حکمکنندهى خوبى است. من فدک و غیر فدک را مىخواهم چکنم»!
به هر حال اینکه امیرالمؤمنین علیهالسلام در طول عمر خود بارها و در شرایط مختلف مسئلهى فدک را مطرح مىکند، حاکى از اهمیت فوقالعادهى آن است و این نهیبى دیگر بر کسانى است که مسئله را سبک مىشمارند.
11.تناقض در گفته و عمل غاصبین فدک
مطالب مربوط به جواب غاصبین فدک در بخشهاى گذشته ذکر شد. گذشته از اینها دوگونه گیهاى واضحى در سخنان و عمل آنان بچشم مىخورد که دانستن آن براى مدافعان فدک لازم است:
1. چندگونهگى در حدیث جعلى. حدیث «النبى لایورث» که به عنوان پشتوانهى غصب فدک جعل شده بود در گفتههاى غاصبین به صورتهاى مختلف نقل شده است. گاهى به دو کلمه اکتفا شده و گاهى پسوند مفصلى به آن اضافه شده، و گاهى قالب کلام دیگرگونه است. باید همچنین باشد چرا که وقتى اصل مطلب جعلى شد اضافه و کم کردن بر آن جز زیاده بر جعل چیزى دیگر نخواهد بود.
گاهى مىگفتند: «پیامبران ارث نمىگذارند». گاهى اضافه مىکردند که: «پیامبران علم و حکمت و نبوت را به ارث مىگذارند». گاهى اضافهى دیگرى هم به میان مىآمد که: «آنچه از او باقى بماند صدقه است»، و گاهى سخن اول را فراموش مىکردند و به نفع خود آن را تغییر مىدادند که: «هرچه از او بماند در اختیار ولى امر است که هرگونه مىخواهد به مصرف برساند»!
همچنین در شکل نقل گاهى ابوبکر آن را ادعا مىکرد که از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله شنیده است و گاهى به عایشه نسبت مىداد که او شنیده است. گاهى عمر شاهد ابوبکر بود و گاهى عایشه و حفصه را شاهد مىآورد. به هر حال این تناقضات بخاطر این بود که اصل مطلب کذب محض بود و براى منافع خاصى که در نظر داشتند جعل شده بود، و به اقتضاى منافع به آن زیاد و کم مىکردند.
2. ابوبکر سخن جابر را دربارهى اموال بحرین بدون شاهد قبول کرد ولى سخن فاطمه علیهاالسلام را دربارهى فدک قبول نکرد و شاهدان او را هم نپذیرفت! حضرت زهرا علیهاالسلام در سخنانش صریحاً به این مسئله اشاره کرد و آنان را زیر سؤال برد.
3. ابوبکر که در مقابل کلام فاطمه علیهاالسلام تسلیم شد و نوشتهاى مبنى بر بازگرداندن فدک نوشت و به آن حضرت داد، در واقع حدیث جعلى خود را نقض کرد و آنگاه که عمر نوشتهى ابوبکر را محو و پاره کرد نقضى بر نقض اول انجام داد.
4. خانهى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله را ارث پیامبر حساب کردند و به عایشه که همسر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله بود دادند تا بعدها ابوبکر و عمر در آنجا دفن شوند، و در همین حال ارث را از فاطمه علیهاالسلام دختر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله ممنوع دانستند.
5. عایشه و حفصه که در حدیث «النبى لا یورث» شاهد ابوبکر بودند، در زمان عثمان براى طلب ارث پیامبر صلى اللَّه علیه و آله نزد او آمدند!
عثمان که خود از طرفداران غصب فدک و در متن ماجرا بود خطاب به عایشه که براى طلب ارث پیامبر صلى اللَّه علیه و آله نزد او آمده بود گفت: «آیا تو نبودى که با مالک بن اوس نصرى شهادت دادید که «پیامبر ارث نمىگذارد» و حق فاطمه را مانع شدید؟ چگونه امروز از من میراث پیامبر را مىخواهید»؟!
6. عمر وقتى به حکومت رسید فدک را به وارثان پیامبر صلى اللَّه علیه و آله بازگرداند، و عباس با امیرالمؤمنین علیهالسلام بر سر آن اختلاف نمود. حضرت فرمود: «پیامبر صلى اللَّه علیه و آله آن را در زمان حیاتش به فاطمه داد»، ولى عباس قبول نمىکرد و مىگفت: «ملک پیامبر صلى اللَّه علیه و آله است و من وارث اویم». این ضد و نقیض گویى عمر و بالاتر از آن تناقض در عمل است که حل و فصل را به قیامت مىگذارد تا حساب یکسره شود.
7. عثمان بار دیگر فدک را بنام مروان بن حکم به ثبت رسانید، و با این کار خود یکبار دیگر کار عمر را نقض کرد.
از اینگونه تناقضات دربارهى فدک زیاد است، و این چند مورد به عنوان مثال ذکر شد.
1-تأثیر خطبه حضرت زهرا علیهاالسلام
أثر خطبتها علیهاالسلام قال: فلم یر بعد الیوم الذی قبض فیه رسولاللَّه صلى اللَّه علیه و آله أکثر باکیاً و لا باکیه من ذلک الیوم و ارتجت المدینة و صاح الناس و ارتفعت الأصوات من دار بنیعبدالمطلب و بعض دور المهاجرین والأنصار.
تأثیر خطبه حضرت زهرا سلاماللَّهعلیه
حضرت زهرا نطق آتشین خویش را با کمال شجاعت، در مقابل چندین هزار جمعیت و حضور ابوبکر به پایان رسانید و با منطق محکم و مستدل خویش او را استیضاح نمود، نقشههاى غاصبانهاش را فاش کرد. فضائل و کمالات خلیفهى حقیقى اسلام را بیان داشت. مجلس سخت متشنج شد. افکار عمومى حضار به نفع فاطمه (علیهاالسلام) راى مىداد. ابوبکر در بنبست سختى گیر کرد. اگر مىخواست از افکار عمومى پیروى کند و فدک را به فاطمه برگرداند، دو محذور داشت:
اول اینکه: فکر کرد اگر فاطمه در این قضیه پیروز شد و سخنانش مورد تصدیق واقع گشت بیم آن مىرود که فردا بیاید و خلافت را براى شوهرش مطالبه کند و باز هم خطابهخوانى را آغاز کند.
ابن ابىالحدید مىنویسد: به «على بن فارقى» استاد مدرسهى غربیهى بغداد گفتم: آیا فاطمه (علیهاالسلام) در ادعایش صادق بود یا نه؟ گفت: آرى. گفتم: با اینکه ابوبکر او را صادق مىدانست چرا فدک را به او رد نکرد؟! استاد لبخندى زد و جواب خوبى داد، گفت: اگر در آن روز فدک را به فاطمه مىداد فردا برمىگشت و خلافت را براى شوهرش مطالبه مىنمود و ابوبکر را از مقام خلافت عزل مىکرد و چون قبلاً راستگو شناخته شده بود ممکن نبود عذرى برایش آورده شود.
دوم اینکه: اگر فاطمه (علیهاالسلام) را تصدیق مىکرد باید به اشتباه خودش اعتراف نماید و بدینوسیله در آغاز خلافت جلو معترضین را باز گذارد و چنین خطرى براى دستگاه خلافت قابل تحمل نبود.
اما ابوبکر شخصى نبود که به این زودىها از میدان در رود. البته این حوادث را قبلاً پیشبینى کرده بود. فکر کرد در چنین اوضاع و شرائطى که زهرا افکار عمومى ملت را تسخیر نموده، صلاح نیست با خشونت با وى رفتار شود ولى در عین حال باید به استیضاح او پاسخ دهد و افکار عمومى را تخدیر نماید. پس چه بهتر، از همان برنامهى سابق استفاده نماییم و عوامفریبى را از دست ندهیم و به عنوان دین و اجراى قوانین پیغمبر، فاطمه (علیهاالسلام) را بکوبیم، و برائت خودمان را به اثبات رسانیم. ابوبکر فکر کرد بوسیلهى ظاهرسازى و طرفدارى از دین مىتوان دلهاى مردم عوام را تسخیر کرد. و با آن حربه مىتوان هر حقى، حتى خود دین را پایمال ساخت. آرى بوسیلهى تظاهر به دین مىتوان با خود دین مبارزه کرد.
2-آنچه بین ابوبکر و عمر اتفاق افتاد
ماجرى بین أبیبکر و عمر بعد خطبتها علیهاالسلام فلما بلغ ذلک أبابکر قال لعمر: تربت یداک! ما کان علیک لو ترکتنى؟ فربما رفات الخرق و رتقت الفتق، الم یکن ذلک بنا احق؟ فقال الرجل: قد کان فی ذلک تضعیف سلطانک، و توهین کفتک، و ما اشفقت الا علیک. قال: ویلک! فکیف بابنه محمد و قد علم الناس ما تدعو إلیه، و ما نجن لها من الغدر علیه.
فقال: هل هی الا غمره انجلت، و ساعة انقضت، و کان ما قد کان لم یکن... قلدنى من یکون من ذلک.
قال فضرب یده على کتفه، ثم قال: رب کربه فرجتها، یا عمر.
آنچه بین ابوبکر و عمر اتفاق افتاد
هنگامى که این اخبار به ابوبکر رسید به عمر گفت: دستت خالى باد! چه مىشد اگر مرا به حال خود مىگذاشتى که شاید این گسیختگى را به نوعى التیام مىدادم و مسئله تشنجآور پیش آمده را بطورى اصلاح مىکردم. آیا این برایمان بهتر نبود.
عمر گفت: در این، تضعیف قدرت تو و سبکى مقام تو بود، و من براىی تو دلسوزى کردم!
ابوبکر گفت: واى بر تو! پس کلمات دختر محمد چه مىشود که مردم همگى دانستند که او چه مىخواهد و ما چه حیلهاى براىی او پنهان کردهایم؟!
عمر گفت: آیا بیش از یک تُندى بود که از بین رفت و آیا بیش از یک لحظهاى بود که گذشت؟ و مثل آنکه آنچه بوده اصلاً واقع نشده است، و گناه آنچه که بود بر عهدهى من بگذار!
راوى مىگوید: پس ابوبکر با دستش بر شانه عمر زد و گفت: چه بسیار گرفتارى که تو آن را رفع نمودى!
3-خطاب تهدیدآمیز ابوبکر به مردم
التجاسر على أهلبیت الرسول علیهاالسلام ثم نادى الصلاة جامعة، فاجتمع الناس و صعد المنبر، فحمد اللَّه و أثنى علیه، ثم قال:
أیها الناس، ما هذه الرعة، و مع کل قالة أمنیة؟ این کانت هذه الأمانى فی عهد نبیکم؟ فمن سمع فلیقل، و من شهد فلیتکلم، کلا بل هو ثعاله شهیده ذنبه. لعنه اللَّه، و قد لعنه اللَّه. مرب لکل فتنة یقول: کروها جذعه ابتغاء الفتنة من بعد ما هرمت، کام طحال أحب أهلها الغوى. ألا لو شئت أن أقول لقلت، و لو تکلمت لبحت، و إنّی ساکت ما ترکت، یستعینون بالصبیه و یستنهضون النساء.
و قد بلغنى- یا معشر الأنصار- مقاله سفهائکم، فواللَّه ان أحق الناس بلزوم عهد رسولاللَّه أنتم، لقد جاءکم فاویتم و نصرتم، و أنتم الیوم أحق من لزم عهده.
و مع ذلک فاغدوا على أعطیاتکم ، فإنّی لست کاشفاً قناعاً و لا باسطاً ذراعاً و لا لساناً إلا على من استحق ذلک، والسلام.
خطاب تهدیدآمیز ابوبکر به مردم
آنگاه اعلان کرد تا مردم اجتماع کنند، و مردم جمع شدند و ابوبکر بر فراز منبر رفته و پس از حمد و ثناى خدا گفت:
اى مردم، این چه حالتى است که با هر حرفى آرزوئى است؟ این آرزوها در عهد پیامبرتان کجا بود. پس هرکسى که شنیده بگوید و هر که شاهد بوده صحبت کند. بلکه این قضیه همچون قضیهى روباهى مىماند که شاهدش دُمش بود! خدا او را لعنت کند و لعنت کرده است! ملازم هر فتنهاى است و مىگوید: «فتنه را بحال اولى برگردانید». طالب فتنه است بعد از آن که کهنه شده همچون امطحال مىماند که محبوبترین اهلش نزد او گمراه است.
آگاه باشید اگر خواسته باشم بگویم مىگویم، و اگر تکلم نمایم مطلب را آشکار مىکنم. ولى تا زمانى که رهایم کرده باشند من سخن نمىگویم. از بچهها کمک مىگیرند و زنان را به یارى مىطلبند.
اى انصار صحبت سفیهان شما به من رسیده است. قسم بخدا سزاوارترین مردم به رعایت عهد رسول خدا شمائید. شما کسانى هستید که پیامبر به سوى شما آمد و شما او را پناه دادید و یارى نمودید، و امروز شما از همه سزاوارترید که عهد او را پاس دارید.
و بعد از این همه، فردا صبح براى گرفتن هدیهها بیایید! من کسى هستم که پردهاى را نمىدرم و دست و زبانى را بلند نمىکنم مگر بر کسى که سزاوار آن باشد! والسلام.
4-خطاب امسلمه به مردم در دفاع از حضرت زهرا
استنکار أمسلمة قال: فأطلعت أمسلمة رأسها من بابها و قالت:
المثل فاطمة بنت رسولاللَّه صلى اللَّه علیه و آله یقال هذا؟! و هی الحوراء بین الإنس، والانس للنفس! ربیت فی حجور الأنبیاء، و تداولتها أیدی الملائکة و نمت فی حجور الطاهرات، و نشأت خیر منشأ و ربیت خیر مربى.
اتزعمون ان رسولاللَّه صلى اللَّه علیه و آله حرم علیها میراثه و لم یعلمها؟! و قد قال اللَّه (له): «و أنذر عشیرتک الأقربین». افانذرها و جاءت تطلبه؟! و هی خیره النسوان و أمسادة الشبان و عدیلة (مریم) ابنة عمران (و حلیلة لیث الأقران) ، تمت بابیها رسالات ربه.
فواللَّه لقد کان یشفق علیها من الحر والقر ، فیوسدها یمینه و یلحفها بشماله. رویدا! فرسولاللَّه صلى اللَّه علیه و آله بمرأى لغیکم، و على اللَّه تردون. فواها لکم و سوف تعلمون.
خطاب امسلمه به مردم در دفاع از حضرت زهرا سلاماللَّهعلیه
راوى گوید: آنگاه امسلمه سر خود را از حجرهاش بیرون آورد و گفت: آیا به مِثل فاطمهاى که دختر رسول خداست این حرفها زده مىشود؟! در صورتى که او حوریهاى بین انسانها، و اُنس براى نفس پیامبر است. در آغوش پیامبران تربیت یافته و نزد ملائکه دست بدست گردیده و در دامان زنانِ پاک رشد نموده و به بهترین وجهى در وجود آمده و به نیکوترین صورت تربیت شده است.
آیا گمان مىکنید پیامبر میراثش را بر او حرام نموده و او را از این مسئله آگاه ننموده است؟ با اینکه خداوند به او فرموده: «و خانوادهى نزدیک خود را از مخالفت احکام الهى بترسان». آیا مىشود پیامبر به فاطمه این مسئله را فرموده باشد ولى او مطالبهى ارث نماید؟!! و حال آنکه او بهترین زنان و مادر سرآمد جوانان و همتاى مریم دختر عمران و همسر شیر شجاعان است. فاطمهاى که با پدرش رسالتهاى پروردگار پایان یافت.
قسم بخدا پیامبر نسبت به او در گرما و سرما دلسوزى مىکرد و دست راست خود را زیر سر او مىنهاد و روانداز او را دست چپش قرار مىداد. عجله نکنید که پیامبر ناظر گمراهى شماست و بر خدا وارد مىشوید. واى بر شما و به زودى خواهید دانست.
5-خطاب حضرت زهرا به رافع و یادآورى غدیر
خطابها مع رافع بن رفاعة تذکر غدیرخم (ثم ولت، فأتبعها رافع بن رفاعة الزرقی فقال له: یا سیدة النساء، لو کان أبوالحسن تکلم فی هذا الأمر و ذکر للناس قبل أن یجری هذا العقد، ما عدلنا به أحداً.
فقالت له بردتها: إلیک عنى! فما جعل اللَّه لأحد بعد غدیر خم من حجة و لا عذر).
خطاب حضرت زهرا سلاماللَّهعلیه به رافع و یادآورى غدیر
آنگاه حضرت (برخاست و) براه افتاد. رافع بن رفاعة بدنبال حضرت آمد و گفت: اى برترین بانوان، اگر حضرت ابوالحسن در رابطه با این مسئله قبل از این بیعتى که با ابوبکر شد صحبتى مى کرد و این مطلب را به مردم تذکر مىداد، ما شخص دیگرى را بجاى او نمىپذیرفتیم! حضرت با حالت غضب به او فرمود: از من دور شو، خداوند بعد از واقعهى غدیرخم براى احدى دلیل و عذرى باقى نگذارده است!
6-شکایت حضرت زهرا به امیرالمؤمنین
شکواها إلى أمیرالمؤمنین علیهالسلام ثم انکفات علیهاالسلام و أمیرالمؤمنین علیهالسلام یتوقع رجوعها إلیه و یتطلع طلوعها علیه.
فلما (جاءت و دخلت علیه و) استقرت بها الدار قالت لأمیرالمؤمنین علیهالسلام: یابن أبیطالب! اشتملت شملة الجنین و قعدت حجره الظنین؟ نقضت قادمه الاجدل فخانک ریش الاعزل!
هذا ابن أبیقحافة، یبتزنى نحله أبی و بلغه ابنى. لقد اجهد فی خصامى، والفیته الد فی کلامى ، حتى حبستنى قیله نصرها و المهاجره و صلها و غضت الجماعة دونى طرفها، فلا دافع و لا مانع.
خرجت کاظمة و عدت راغمة! أضرعت خدک یوم أضعت حدک؟ افترست الذئاب و افترشت التراب، ما کففت قائلاً و لا أغنیت باطلاً و لا خیار لی!
لیتنی مت قبل هنیتی و دون ذلتی! عذیری اللَّه منه عادیاً و منک حامیاً. ویلاى فی کل شارق! ویلاى فی کل غارب! مات العمد و وهن العضد. شکواى إلى أبی و عدواى إلى ربی.
اللهم أنت أشد منهم قوه و حولا، و أشد بأساً و تنکیلاً.
شکایت حضرت زهرا سلاماللَّهعلیه به أمیرالمؤمنین علیهالسلام
سپس فاطمه زهرا علیهاالسلام بسوى خانه مراجعت نمود در حالى که امیرالمؤمنین علیهالسلام انتظار بازگشت حضرت را مىکشید و منتظر از راه رسیدن آن بانو بود. چون حضرت نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام رسیدند و وارد خانه شدند خطاب به امیرالمؤمنین علیهالسلام عرض کردند:
اى پسر ابوطالب! آیا مانند جنین نشستهاى، و مثل اشخاص متهم در خانه جاى گرفتهاى؟ تو بالهاى بازان شکارى را مىشکستى، و اکنون پرِ پرندگان بىبال و پر بر تو تأثیر کرده است؟! این پسر ابوقحافه است که با قهر و غلبه بخشش پدرم و ذخیرهى دو پسرم را مىگیرد. او با جدیت تمام به مبارزهى من برخاسته، و او را با دشمنى هرچه بیشتر در مقابل صحبتهایم یافتم. تا آنکه انصار یارى خود را و مهاجران کمکشان را از من بازداشتند و چشمانشان را در یارى من بستند، و در نتیجه نه دفاعکنندهاى هست و نه منعکنندهاى!
با سینهاى پر از خشم که فروخورده بودم از منزل خارج شدم، و با خوارى به خانه بازگشتم. روى خود را به ذلت افکندى هنگامى که صلابتت را سست نمودى. تو گرگان را از هم مىدریدى، ولى اکنون خاک را فرش خود قرار دادهاى! نه گویندهاى را از کلام بازداشتى و نه از باطلى منع نمودى، و من اختیارى از خود ندارم.
اى کاش قبل از این لحظه و قبل از خواریم مىمُردم. عذر من به درگاه خداوند همین بس که ابوبکر متجاوز بود و من مىخواستم از تو حمایت کرده باشم. اى واى بر من در هر صبحگاه! و واى بر من در هر شامگاه! تکیهگاهها از بین رفت و بازو سست گردید. شکایت خود را به پدرم مىنمایم، و انتقام از ستم آنان را از خداوند مىخواهم. خداوندا! تو در قدرت و قوت بر منع از آنان قوىتر هستى و عذاب و عقوبت تو سختتر است.
7-تسلى امیرالمؤمنین به حضرت زهرا
أمیرالمؤمنین علیهالسلام یخفف عنها الآلام فقال أمیرالمؤمنین علیهالسلام: لا ویل لک ، بل الویل لشانئک. ثم نهنهی عن وجدک یا ابنه الصفوةه و بقیة النبوة.
فما ونیت عن دینى و لا اخطات مقدورى. فإن کنت تریدین البلغة فرزقک مضمون و کفیلک مأمون و ما أعد لک أفضل مما قطع عنک، فاحتسبی اللَّه.
فقالت علیهاالسلام: «حسبی اللَّه»، و أمسکت. تسلّى امیرالمؤمنین علیهالسلام به حضرت زهرا سلاماللَّهعلیه
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: واى بر تو نیست، بلکه واى بر کسى است که بغض تو را دارد و با تو بد رفتار مىکند. خود را از خشم بازدار، اى دختر پیامبر برگزیده و اى یادگار نبوت. در دینم عجز نشان ندادم و از آنچه قدرت داشتم کوتاهى نکردم.
اگر به اندازهى کفاف زندگى مىخواهى روزى تو ضمانت شده است و متکفل آن مورد اعتماد است و آنچه براى تو آماده شده بهتر از چیزى است که از تو منع شده است. پس به حساب خدا قرار ده.
حضرت زهرا علیهاالسلام عرض کرد: «خدا مرا کافى است»، و دیگر چیزى نفرمود.
1.جواب ابوبکر لعنتاللَّهعلیه
جواب أبىبکر لها لعنةاللَّهعلیه (فأجابها أبوبکر عبداللَّه بن عثمان) و قال:
(صدقت) یا بنت رسولاللَّه، لقد کان ابوک بالمؤمنین (عطوفا کریما) رؤوفاً رحیماً، و على الکافرین عذابا ألیما (و عقابا عظیما).
و إذا عزوناه وجدناه اباک دون النساء، و أخا ابن عمک دون الاخلاء. اثره على کل حمیم و ساعده على الأمر العظیم.
لا یحبکم الا سعید، و لا یبغضکم الا شقى بعید!! و أنتم عتره رسولاللَّه الطیبون، و خیرته المنتجبون ، على الخیر ادلتنا، و إلى الجنة مسالکنا.
جواب أبوبکر
آنگاه أبوبکر در جواب حضرت گفت: راست مىگوئى اى دختر پیامبر، پدر تو نسبت به مؤمنین با عطوفت و کریم بود و رحمت و رأفت داشت، و نسبت به کافرین عذاب ألیم و عقاب عظیم بود. اگر بخواهیم نسب او را بنگریم در بین تمام زنان او را تنها پدر تو مىیابیم، و در بین دوستان صمیمیش تنها برادر پسرعمویت (على علیهالسلام) مىبینیم، که او را بر تمام دوستان برگزید، و على کسى بود که او را در هر کار بزرگى یارى مىنمود.
فقط انسان سعادتمند شما را دوست مىدارد و تنها انسان شقىِ دور از خدا شما را دشمن مىدارد. شما عترت پاک رسول خدا هستید و برگزیدگان منتخب اویید. راهنمایان ما بر کارهاى خیر شمایید، و سوقدهندگان ما به بهشت شما هستید
2.حدیث جعلى «النبى لا یورث»
«النبی لایورّث» و أنت یا خیره النساء و ابنة خیر الأنبیاء صادقه فی قولک، سابقه فی وفور عقلک، غیر مردوده عن حقک و لا مصدوده عن صدقک.
و واللَّه ما عدوت رأی رسولاللَّه و لا عملت الا باذنه! والرائد لا یکذب أهله.
(و قد قلت و ابلغت و اغلظت فاهجرت) و انى اشهد اللَّه- و کفی به شهیدا- انى سمعت رسولاللَّه یقول: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث ذهبا و لا فضه (و لا ارضا) و لا دارا و لا عقارا، و انما نورث الکتب والحکمة والعلم والنبوة، و ما کان لنا من طعمه فلولى الأمر بعدنا ان یحکم فیه بحکمه»!
و قد جعلنا ما حاولته فی الکراع والسلاح، یقابل به المسلمون و یجاهدون الکفار و یجالدون المرده الفجار. و ذلک باجماع من المسلمین لم اتفرد به وحدى، و لم استبد بما کان الرأی (فیه) عندى.
و هذه حالى و مالى هی لک و بین یدیک لا نزوى عنک و لا ندخر دونک.
و انک أنت سیده امه ابیک، والشجرة الطیبة لبنیک لا ندفع مالک من فضلک، و لا یوضع من فرعک و اصلک. حکمک نافذ فیما ملکت یداى، فهل ترین ان اخالف فی ذلک اباک؟!
3.خطاب حضرت زهرا با ابوبکر لعنةاللَّهعلیه
خطابها علیهاالسلام مع أبیبکر فقالت علیهاالسلام : سبحان اللَّه! ما کان ابى رسولاللَّه صلى اللَّه علیه و آله عن کتاب اللَّه صادفا، و لا لاحکامه مخالفا، بل کان یتبع اثره و یقفو سورة. افتجمعون إلى الغدر اعتلالا علیه بالزور؟
و هذا بعد وفاته شبیه بما بغی له من الغوائل فی حیاته.
خطاب حضرت زهرا سلاماللَّهعلیها با ابوبکر لعنتاللَّهعلیه
حضرت فاطمه علیهاالسلام در جواب او فرمود:
سبحاناللَّه! هرگز پدرم از کتاب خدا روى گردان نبوده و مخالفت احکام آن را نکرده، بلکه پیروى فرامین او را نموده و از جاى جاى آن متابعت نموده است.
آیا همگى بر سر بىوفائى اجتماع کردهاید و عذرتان در این باره دروغى است که پرداختهاید. و این عمل شما بعد از رحلت پیامبر همانند آن غائلههایى است که در زمان حیات او دنبال مىکردید.
4.تصریح قرآن به ارث انبیاء
القرآن یصرح بإرث الأنبیاء هذا کتاب اللَّه، حکماً عدلاً و ناطقاً فصلاً یقول (عن نبی من أنبیائه) : «یرثنى و یرث من آلیعقوب» و یقول: «و ورث سلیمان داود فبین عز و جل فیما وزع من الاقساط و شرع من الفرائض والمیراث و اباح من حظ الذکران والأناث ما أزاح به علة المبطلین و أزال التظنی والشبهات فی الغابرین.
کلا بل سولت لکم أنفسکم أمراً، فصبر جمیل واللَّه المستعان على ما تصفون. (و هذان نبیان) ، و قد علمت ان «النبوة» لا تورث و انما یورث ما دونها. فما لی امنع ارث أبی؟ أأنزل اللَّه فی کتابه: «الا فاطمة بنت محمد»؟! فدلنى علیه اقنع به! تصریح قرآن به ارث انبیاء این کتاب خداست که حاکمى عادل و گویندهاى است که فصل خصومت مىکند، دربارهى پیامبرى از پیامبران خدا مىفرماید: «فرزندى به من عطا فرما که از من و از آلیعقوب ارث ببرد» و مىفرماید: «و سلیمان از داود ارث برد». خداوند عزوجل در قرآن تقسیماتى در ارث قرار داده و حدود واجب میراث را تعیین کرده و سهم مرد و زن را بیان فرموده است، بطورى که عذر اهل باطل را باطل کرده و جاى گمانها و شبهات را دربارهى مُردگان از بین برده است.
ولى نفستان بر شما حیله کرده و باید صبر نیکو کرد، و خداوند در مقابل آنچه شما مىپردازید کمککننده است.
این دو نفر که در آیه ذکر شدهاند پیامبرند ، و تو مىدانى که مقام نبوت ارث بردنى نیست و ارث بردن در غیر مقام نبوت است. پس براى چه از ارث پدرم محروم مىشوم؟ آیا خداوند در کتابش آورده که: «بجز فاطمه دختر محمد»؟ به من نشان بده تا قانع شوم.
5.جواب ابوبکر به حضرت زهرا
جواب أبیبکر لها علیهاالسلام فقال لها علیهاالسلام أبوبکر: یا بنت رسولاللَّه، أنت عین الحجة و منطق الحکمة.
لا ادلى بجوابک و لا ادفعک عن صوابک،. ولکن المسلمون بینى و بینک! هم قلدونى ما تقلدت، و باتفاق منهم اخذت ما اخذت، غیر مکابر و لا مستبد و لا مستأثر، و هم بذلک شهود.
جواب أبوبکر به حضرت زهرا سلاماللَّهعلیها
أبوبکر گفت: اى دختر پیامبر، تو عین دلیل و زبان حکمت هستى. جواب تو را آماده نکردهام، و تو را در درستى گفتارت رد نمىکنم! ولى این مسلمانان قاضى بین من و تو باشند.
آنچه انجام دادم اینان بر عهدهى من گذاردند و با توافق آنان و بدون قصد زورگویى و استبداد و مقدم داشتن دیگرى این (فدک) را از تو گرفتم، و خودشان بر این مطلب شاهدند
6.خطاب حضرت زهرا به مسلمانان
خطابها مع المسلمین و معاتبتهم فالتفتت فاطمة علیهاالسلام (إلى الناس) و قالت: معاشر المسلمین المسرعة إلى قیل الباطل، المغضیة على الفعل القبیح الخاسر.
أفلا تتدبرون القرآن أم على قلوب اقفالها؟ کلا بل ران على قلوبکم ما اسأتم من أعمالکم، فاخذ بسمعکم و أبصارکم، و لبئس ما تاولتم و ساء ما به اشرتم و شر ما منه اعتضتم.
لتجدن واللَّه محمله ثقیلاً و غبه وبیلاً ، إذا کشف لکم الغطاء و بان ما وراءه الضراء و بدا لکم من ربکم ما لم تکونوا تحتسبون و خسر هنالک المبطلون.
خطاب حضرت زهرا سلاماللَّهعلیه به مسلمانان
حضرت فاطمه علیهاالسلام توجه خود را به مردم نمود و فرمود:
اى مسلمانانى که با سرعت به قول باطل روى آوردید، و در مقابل عمل ناپسند زیانآور سکوت نمودید و راضى شدید! آیا در کلمات قرآن تدبر نمىکنید یا آنکه بر قلبهایتان قفلهایى زده شده است؟ بلکه اعمال بدتان قلبهاى شما را پوشانده و گوش و چشمتان را بسته است. بد تأویلى کردید و چه بد مشورتى نمودید، و چه شرى است آنچه خیر را با آن عوض کردید.
قسم بخدا بارش را سنگین مىیابید و عاقبتش را عذاب مىبینید زمانى که پرده براى شما برداشته شود و پوشیدهها آشکار گردد و عذابهائى که گمانش را نمىبرید از سوى پروردگارتان بر شما ظاهر گردد، و در آن هنگام صاحبان باطل زیان مىکنند.