وقايع بعد از شهادت حضرت زهرا -


+ وقايع بعد از شهادت حضرت زهرا

1.حضور حضرت زهرا در حجةالوداع و غديرخم


جنب و جوش فوق‏العاده‏اى که «مدينه» را در کام خود فروبرده بود، به اين خاطر بود که پيامبر عاليقدر اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلم اعلام داشت مى‏خواهد حج وداع انجام دهد. خبر انجام آخرين حج پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مردم شهر را به تحرک و رفت و آمدهاى شتاب‏آميزى واداشت و قبايل و چادرنشينهاى اطراف را هم تا آنجا که از اين دعوت اطلاع يافته بودند، به داخل شهر کشاند. مدينه شاهد روزهاى شادى و شکوهمندى بود.
آنان که دعوت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم را دريافت کرده بودند، از شهرها و نقاط مختلف بلاد اسلامى و حجاز دسته دسته به «مدينه» شتافته و آنگاه که با شهر انباشته از جمعيت روبه‏رو شدند، در اطراف شهر چادر زدند و اسکان يافتند تا در مراسم حج در کنار رسول خدا شرکت جسته و مناسک حج را از فرستاده خدا آموخته و عملى گردانند.
دوشنبه پنجم ذيقعده سال دهم هجرت است، بيست و سه سال از رسالت پيامبر گذشته و حضرتش در بهار شصت و سومين سال زندگى خود قرار دارد. او در مدينه غسل انجام داد، دو قطعه پارچه ساده را به عنوان لباس به تن پوشاند و در حالى که محاسن را شانه زده و بدن را خوشبو نموده، و چون نگينى درخشان در ميان اعضاء خانواده، ياران مهاجر و انصار و ديگر مسلمانان قدم برمى‏داشت، ميدنه را ترک گفت.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نماز ظهر را در مسجد مدينه به جماعت برگزار کرد، اما نماز عصر را در مسجد «شجره» که آن روز تا شهر ده کيلومتر فاصله داشت، به جاى آورد و در حالى که جامه‏هاى احرام را به تن کرده بود، از جلو ياران و همراهان که تعداد آنان به نود يا يکصد و بيست و چهار هزار تن مى‏رسيد،  بيابان سوزان حجاز را لبيک‏گويان به شوق ديدار کعبه پيش گرفتند.
آهنگ درهم پيچيده‏ى زنگهاى شترهايى که کاروانيان را حرکت مى‏دهند، در سکوت شب صحرا، آواى دلارامى را پديد آورده است. ماه، در شبهاى اوائل ماه، زود به آغوش غروب مى‏خرامد و شب را در سکوت مطلقى فرومى‏برد تا «شيران روز» که اکنون «راهبان شب» گرديده‏اند با نور ضمير خويش به اوراق کتاب هستى بنگرند و زمزمه شبانه آنان را از خاک به افلاک اوج گيرد.
کاروان حج به پيشوايى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم راه مکه را ادامه مى دهد. زمينهاى ريگزار و خاموش حجاز زير پاى هزاران مرد و زن که لبيک آنان به طور بى‏سابقه‏اى فضا را پر کرده است، مى‏لرزد و راهيان اين سفر تاريخى، ضمن اينکه در هر منزلگاهى براى استراحت و خوردن غذا توقفى دارند، به راه ادامه مى‏دهند.
فاصله مدينه تا مکه حدود نود فرسنگ است، کاروانها به طور معمول اين فاصله را ده روز مى‏پيمودند. اين کاروان عظيم هم، در حالى که دوشنبه از مدينه بيرون آمده، پس از پنج روز راهپيمائى صبحگاه پنجشنبه روز ششم به «ابواء» رسيد. سرزمين «ابواء» براى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم حساب ديگرى دارد، بوى ديگرى مى‏دهد. آن زمين سالها قبل «آمنه» مادر محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم را در آغوش پنهان ساخته و اکنون رسول خدا بر تربت مادر رسيده و با چند قطره اشک مزار مادر را شستشو مى‏دهد، و اندکى بيش از ساير منازل، اقامت مى‏کند تا مهر مادر را پاس دارد. پيامبر دوست مى‏دارد اندکى بيشتر هم بر مزار مادر توقف کند، اما رسالت عظيم‏تر حج، اين فرصت را از او مى‏گيرد، و ناچار از آن منزل حرکت مى‏کند و همچنان اين سالار بزرگ بر هدايت همراهان به راه شبانه‏روزى ادامه مى‏دهد.
کاروان عظيم حج هزاران نفرى رسول خدا که فاطمه اطهر عليهاالسلام، همسران پيامبر، اسماء دختر عميس و زنان ديگرى در آن حضور دارند، فرسنگها راه را پشت سر گذاشت. در حالى که شترانى را هم براى قربانى از مدينه همراه خود آورده بودند. آنها خسته و فرسوده به نظر مى‏رسيدند، پس از عبور از سرزمين «جحفه» شب يکشنبه، چهارم ذيحجه، در منزلگاه «ذى‏طوى» که در نزديکى مکه قرار داشت، توقفى کردند و پس از اداى نماز صبح همان روز، از گردنه «کواء» وارد مکه شدند، از درب «بنى‏شيبه» به مسجدالحرام آمدند و به اعمال حج پرداختند.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم و کاروان همراه، طواف کردند، نماز خواندند، سعى صفا و مروه انجام دادند، از زمزم نوشيدند، دعاى فراوانى سر دادند و به اين ترتيب اعمال عمره آنان تازه پايان يافته بود که على عليه‏السلام هم پس از مأموريت «يمن» براى شرکت در مراسم حج رسول خدا، که از آن با اطلاع بود، خود را به مکه رسانيد و پس از انجام اعمال به ملاقات رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم و فاطمه عليهاالسلام شتافت.
اين کاروان از روز يکشنبه تا پنجشنبه هشتم ذيحجه به مدت چهار روز در مکه توقف داشت، بعد از ظهر همان روز، که «يوم ترويه» نام دارد افراد، در حالى که غسل کرده و لباس احرام به تن پوشيده بودند، براى اعمال حج روانه سرزمين «منى» شدند و پس از توقف در «منى» صبح روز نهم ذيحجه، به بيابان عرفات وارد گرديدند. 
سخنرانى پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در عرفات، يک منشور عميق اعتقادى، اخلاقى، حقوقى و سياسى است. که آن را شمرده شمرده ايراد مى‏فرموده، گاهى توقفى مى‏کرده و حتى براى اينکه همه هزاران مخاطب، همه مطالب را بشنوند «ربيعة بن امية بن خلف» گفتار او را با صداى بلند و به طور شمرده براى ديگران تکرار مى‏کرد.
فرازهائى از آن خطابه مهم به اين ترتيب است:
- اى مردم! به سخن من درست گوش فرادهيد، شايد بعد از اين، در اين مکان ديگر مرا نبينيد و آخرين ديدار من با شما در اين مکان باشد!
- اى مردم! شما مى‏دانيد، اين سرزمين، اين ماه و اين روز، همه محترمند، و خداوند هم جان و مال همگان را محترم شمرده و هيچ‏کس حق تجاوز به مال و جان کسى را ندارد.
- اى مردم! درباره رعايت حق زنان به شما سفارش مى‏کنم، آنان امانتهاى الهى در دست شما مى‏باشند، از آنان کامجوئى مى‏کنيد، خداوند آنان را براى شما حلال گردانيده، و درباره لباس و خوراک و خوشرفتارى نسبت به آنان نبايد هيچ گونه مسامحه‏اى داشته باشيد.
- اى مردم! مسلمان برادر مسلمان است و هرگز نبايد درباره او غيبت و حيله و خيانت روا دارد و در جان و مال او تجاوز نمايد.
- اى مردم! مبادا بعد از من راه کفر و گمراهى را پيش گيريد و به راه اختلاف و سرگردانى روى آوريد، زيرا من براى پس از خود، دو يادگار به جاى مى‏گذارم که اگر بدان پناه بريد هرگز گمراه نخواهيد شد.
آن دو يادگار: کتاب خداوند و عترت من که اهل‏بيتم مى‏باشند، هستند.
بارى، سخنرانى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در عرفات پايان يافت، در طى آن دوازده بار اللهم اشهد گفت و خداوند را در آن سرزمين مقدس به گواهى خواند و در فاصله‏هاى سخن، که «ربيعه» آن را جمله جمله به گوش افراد مى‏رسانيد، در جواب رسول خدا، که مى‏فرمود: «الاهل بلنت؟ آيا من رسالت خود را انجام دادم؟» هزاران مرد و زن مسلمان حاضر در صحراى عرفات، سخنان و انجام رسالت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم را تأييد کردند و پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم سفارش کرد، اين مطالب را افراد حاضر وقتى به شهر و ديار خود برگشتند ديگران هم برسانند. 
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در «منى» و پس از آن هم سخنرانيها و مطالبى براى همراهان بيان داشته است، اما چيزى که دل همراهان، را غم‏آلود ساخته، آن جمله رسول خداست: «در اين مکان ديگر مرا نخواهيد ديد!» از سوى ديگر يک گروه چهارده نفرى از کفار و منافقين هم در صدد قتل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم برمى‏آيند و مى‏خواهند به وسيله آب مسموم، يا رم دادن شتر آن حضرت در کوهها، وجود نازنينش را از ميان بردارند که با عنايت خداوند موفق نمى‏شوند. 
به هر حال، اعمال حج پايان مى‏يابد و پس از چند روز پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم و همراهان و همه حاجيان مکه را ترک مى‏گويند و راه وطن را پيش مى‏گيرند. در بازگشت. در سر هر کسى سودائى است، اما رسول خدا به آينده مى‏انديشد، او براى امت بسيار زحمت کشيده و شديدا نگران است.
قرآن کريم مسئله‏ى دلسوزى و عشق و علاقه پيامبر به اسلام و امت مسلمان را با تعبير: «... عزيز عليه ما عنتم، حريص عليکم بالمؤمنين رئوف رحيم»  بيان فرموده است.
وجود رسول خدا رحمت است، ناراحتى آينده امت بر قلب او سنگينى مى‏کند و براى نجات و آسايش امت حرص شديد و تلاش فراوان دارد. رسول خدا، براى پس از خود و آينده اسلام عزيز نگران است، او هيچگاه امت را بدون سرپرست نمى‏گذاشت. در سال هفتم هجرت هم که براى شرکت در جنگ خيبر موقتاً مدينه را ترک مى‏گفت: «سباع بن عرفطه‏ى غفارى» را جانشين خود قرار داد.  در سال نهم هجرت نيز وقتى براى «جنگ تبوک» رفت، على عليه‏السلام را به جانشينى خود در مدينه برگزيد  اما پس از سفر ابدى و غيبت هميشگى خود، براى امت اسلامى چه بايد کرد؟
کاروان عظيم حجى که مکه را ترک گفته به سوى مدينه به راه خود ادامه مى‏دهد. چند روزى راه را پشت سر گذاشته و آهنگ دراى  کاروان در فضا درهم مى‏پيچد. آفتاب چون آتش بر لخته سنگها و ماهورها مى‏بارد، و چهره‏هاى زنان و مردانى را که در رکاب پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم حج گذارده‏اند و اکنون رنج سفر را بر خود هموار مى‏کنند، مى‏سوزاند.
اصل مسئله جانشينى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به عنوان استمرار رسالت، براى خود آن حضرت روشن است، زيرا خداوند از قبل تکليف را مشخص کرده و آيه تبليغ هم بدان گواهى مى‏دهد، بلکه مشکل در شيوه و زمان تعيين موضوع جانشينى است که ناگاه اطرافيان رسول خدا مشاهده مى‏کنند، چهره او برافروخته مى‏شود، انقلاب روحى به او دست مى‏دهد و عرق از پيشانى بلندش بر رخسار سرازير مى‏گردد.
اينجا سرزمين پهناور «جحفه» است. در بخشى از دامنه آن گودال بزرگ آبى قرار دارد، که به آن «غدير» گفته مى‏شود. نزديک ظهر روز هيجدهم ذيحجه سال دهم هجرت است و سابقه‏ى آثار و علائم وحى که به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نازل مى‏شد، براى ياران و اطرافيان، سابقه‏ى شناخته شده بود. به همين دليل وقتى آن حالت را در وجود نازنين رسول گرامى اسلام مشاهده کردند، با اشاره‏ى او شترش را خوابانيدند. نغمه آسمانى سر رسيده است:
اى پيامبر! آنچه از خداوند بر تو نازل گرديده، ابلاغ کن. اگر چنين نکنى رسالت الهى را انجام نداده‏اى، بيم نداشته باش، خداوند تو را از مردم حفظ مى‏کند.
کاروان متوقف شد و چه جاى مناسبى! سر سه راهى مدينه و مصر و عراق، اگر جاى ديگر مى‏شد، مصريان و عراقيان بى‏خبر جدا مى‏شدند.... اينجا «غديرخم» است.... همگان از گودال آب وضو گرفتند و در آن دامنه پاک و صاف صحرا نماز ظهر را به امامت رسول خدا به جاى آوردند. به دستور پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم افرادى را که جلو رفته بودند بازگرداندند و دنباله‏روهاى قافله هم سر رسيدند و توقف کردند، در دامنه غدير جمعيت انبوهى تا يکصد و بيست هزار نفر گرد آمده است. پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى‏خواهد سخنرانى کند و پيام مهمى را ابلاغ نمايد. از جهاز شترها منبر بلندى ساختند پيامبر بر بالاى آن قرار گرفت و به سخنرانى پرداخت، تقريبا مضمون سخنرانى «عرفات» تکرار شد و افرادى که در نقطه‏هاى مختلف آن درياى جمعيت زن و مرد مستقر شده بودند، همه مطالب رسول خدا را به گوش همگان مى‏رساندند.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم حمد و ثناى الهى را انجام داد، از حاضران براى رسالت و ولايت خويش اقرارهاى متعدد گرفت، و آنگاه در حالى که على عليه‏السلام را بر بالاى منبر نزد خود، يک پله پائين‏تر قرار داده بود، فرمود: «اى مردم! آيا من نسبت به اهل ايمان، از خود آنها ولايت بيشترى دارم؟» همگان فرياد برداشتند: «همين‏طور است، اى رسول خدا.»
آنگاه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم ادامه داد: «من کنت مولاه، فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.»
هرکس من مولاى او هستم. اين على عليه‏السلام هم مولاى اوست. خدايا! دوست بدار آنکه على عليه‏السلام را دوست بدارد، و دشمن بدار، با آن که با على عليه‏السلام درستيزد...
سخنرانى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم که با فاصله و شمرده صورت مى‏گرفت، و احياناً افراد در آن ميان سؤالهائى هم مى‏کردند، حدود چهار ساعت طول کشيد، و افرادى که لب به «حجرالاسود» گذاشته و عموماً در زمزم حرم جان شسته و صفاى «صفا» را به جان خريده بودند، آن را استماع کردند!
در صحراى سوزان «غدير» شور و حال بهشتى بوده و در خيمه خلافت على عليه‏السلام، که سه روز در آن سرزمين برافراشته بود، شکوه و جلال مقدسى موج مى‏زد. هلهله‏ى شادى در فضا اوج مى‏گرفت و افراد دسته دسته بدان وارد مى‏شدند و ضمن تبريک، دست على عليه‏السلام را به بيعت مى‏فشردند. 
از افراد سرشناسى که جلوتر از ديگران تبريک گفتند و بيعت کردند، عبداللَّه بن قحافه (ابوبکر)، عمر به خطاب، طلحه بن عبداللَّه، زبير بن عوام و عبداللَّه بن عباس را مى‏توان نام برد، که ابوبکر و عمر در حالى که دست على عليه‏السلام را در دست گرفته بودند، مى‏گفتند: «به به، اى پسر ابوطالب، به تو تبريک مى‏گوئيم، که مولاى هر مرد و زن مسلمان شده‏اى.»
آنگاه هم که خطابه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به پايان مى‏رسيد و موضوع مهم خلافت على عليه‏السلام تثبيت مى‏گرديد، آيه قرآن نازل شد: «امروز کافران از اينکه به دين شما زيانى رسانند، مأيوس گرديدند، شما از آنان نترسيد، از من بيم به دل داشته باشيد، امروز دين شما را به سر حد کمال رساندم و نعمت خويش را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان بهترين آئين برگزيدم.» 
سرانجام کاروان عظيم يکصد و بيست هزار نفرى که مدت سه شبانه روز در «غديرخم» توقف نموده بود، پس از اينکه به نعمت والاى ولايت و امامت دست يافت به صورت گروههاى مختلف راهى ديار خود گرديدند.
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم با يک دنيا شادى فرياد برداشت: يوم غديرخم، افضل اعياد امتى... 
روز عيد غديرخم، از بهترين عيدهاى امت من است.


2.آخرين لحظات عمر پيامبر و حالات حضرت زهرا


 اضطراب و دلهره سراسر «مدينه» را فراگرفته بود. ياران پيامبر با ديدگانى اشکبار، و دلهائى آکنده از اندوه دور خانه‏ى پيامبر گرد آمده بودند، تا از سرانجام بيمارى پيامبر آگاه شوند.
گزارشهائى که از داخل خانه به بيرون مى‏رسيد، از وخامت وضع مزاجى آن حضرت حکايت مى‏کرد؛ و هر نوع اميد به بهبودى را از بين مى‏برد و مطمئن مى‏ساخت که جز ساعاتى چند، از آخرين شعله‏هاى نشاط زندگى پيامبر باقى نمانده است.
گروهى از ياران آن حضرت علاقمند بودند که از نزديک رهبر عاليقدر خود را زيارت کنند، ولى وخامت وضع پيامبر اجازه نمى‏داد در اطاقى که وى در آن بسترى گرديده بود؛ جز اهل‏بيت وى، کسى رفت و آمد کند.
دختر گرامى و يگانه يادگار پيامبر، فاطمه (ع)، در کنار بستر پدر نشسته بود، و بر چهره‏ى نورانى او نظاره مى‏کرد. او مشاهده مى‏نمود که عرق مرگ، بسان دانه‏هاى مرواريد، از پيشانى و صورت پدرش سرازير مى‏گردد. زهرا (ع)، با قلبى فشرده و ديدگانى پر از اشک و گلوى گرفته، شعر زير را که از سروده‏هاى ابوطالب درباره پيامبر عاليقدر بود، زمزمه مى‏کرد و مى‏گفت:
شعر
وابيض يستسقى الغمام بوجهه - ثمال ايتامى عصمة للارامل
چهره‏ى روشنى که به احترام آن، باران از ابر درخواست مى‏شود، شخصيتى که پناهگاه يتيمان و نگهبانان بيوه زنان است.
در اين هنگام، پيامبر ديدگان خود را گشود، و با صداى آهسته به دختر خود فرمود: اين شعرى است که ابوطالب درباره‏ى من سروده است؛ ولى شايسته است به جاى آن، آيه‏ى زير را تلاوت نمائيد: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم و من يتقلب على عقبيه فلن يضر اللَّه شيئا و سيجزى الشاکرين»:  محمد پيامبر خدا است و پيش از او پيامبرانى آمده‏اند و رفته‏اند. آيا هرگاه او فوت کند و يا کشته شود، به آئين گذشتگان خود بازمى‏گرديد؟ هرکس به آئين گذشتگان خود بازگردد خدا را ضرر نمى‏رساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد.
پيامبر با دختر خود سخن مى‏گويد:
تجربه نشان مى‏دهد که عواطف در شخصيتهاى بزرگ، بر اثر تراکم افکار و فعاليتهاى زياد، نسبت به فرزندان خود کم‏فروغ مى‏گردد. زيرا اهداف بزرگ و افکار جهانى آنچنان آنان را به خود مشغول مى‏سازد که ديگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالى براى بروز و ظهور نمى‏يابد؛ ولى شخصيتهاى بزرگ معنوى و روحانى از اين قاعده مستثنى هستند. آنان با داشتن بزرگترين اهداف و ايده‏هاى جهانى و مشاغل روزافزون، روح وسيع و روان بزرگى دارند، که گرايش به يک قست، آنها را از قسمت ديگر بازنمى‏دارد.
علاقه‏ى پيامبر به يگانه فرزند خود، از عاليترين تجلى عواطف انسانى بود تا آنجا که پيامبر هيچگاه بدون وداع با دختر خود، مسافرت نمى‏کرد و هنگام مراجعت از سفر قبل از همه به ديدن او مى‏شتافت. در برابر همسران خود، از وى احترام شايسته‏اى به عمل مى‏آورد، و به ياران خود مى‏فرمود:
«فاطمه پاره‏ى تن من است. خشنودى وى خشنودى من، و خشم او خشم من است».  ديدار زهرا، او را به ياد پاکترين و عطوفترين زنان جهان، «خديجه» مى‏انداخت که در راه هدف مقدس شوهر، به سختيهاى عجيبى تن داد و ثروت و مکنت خود را در آن راه بذل نمود.
در تمام روزهايى که پيامبر بسترى بود، فاطمه «ع» در کنار بستر پيامبر نشسته و لحظه‏اى از او دور نمى‏شد. ناگاه پيامبر به دختر خود اشاره نمود که با او سخن بگويد. دختر پيامبر قدرى خم شد و سر را نزديک پيامبر آورد. آنگاه پيامبر با او به طور آهسته سخن گفت. کسانى که در کنار بستر پيامبر بودند، از حقيقت گفتگوى آنها آگاه نشدند. وقتى سخن پيامبر به پايان رسيد، زهرا سخت گريست و سيلاب اشک از ديدگان او جارى گرديد. ولى مقارن همين وضع، پيامبر بار ديگر به او اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. اين بار زهرا با چهره‏اى باز و قيافه‏اى خندان و لبان پر تبسم سر برداشت. وجود اين دو حالت متضاد در وقت مقارن، حضرا را به تعجب واداشت. آنان از دختر پيامبر خواستند که از حقيقت گفتار پيامبر آگاهشان سازد. زهرا فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمى‏کنم.
پس از درگذشت پيامبر، زهرا (ع) روى اصرار «عائشه»، آنان را از حقيقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستين بار مرا از مرگ خود مطلع نمود و اظهار کرد که من از اين بيمارى بهبودى نمى‏يابم. براى همين جهت به من، گريه و ناله دست داد، ولى بار ديگر به من گفت که تو نخستين کسى هستى که از اهل‏بيت من، به من ملحق مى‏شوى. اين خبر به من نشاط و سرور بخشيد، فهميدم که پس از اندکى به پدر ملحق مى‏گردم. 
در آخرين لحظه‏هاى زندگى، چشمان خود را باز کرد و گفت: برادرم را صدا بزنيد تا بيايد در کنار بستر من بنشيند. همه فهميدند مقصودش على است. على در کنار بستر وى نشست، ولى احساس کرد که پيامبر مى‏خواهد از بستر برخيزد. على پيامبر را از بستر بلند نمود و به سينه‏ى خود تکيه داد. 
چيزى نگذشت که علائم احتضار، در وجود شريف او پديد آمد. شخصى از ابن‏عباس پرسيد، پيامبر در آغوش چه کسى جان سپرد. ابن‏عباس گفت: پيامبر گرامى در حالى که سر او در آغوش على بود، جان سپرد. همان شخص افزود که عايشه مدعى است که سر پيامبر بر سينه‏ى او بود که جان سپرد. ابن‏عباس گفته‏ى او را تکذيب کرد و گفت: پيامبر در آغوش على جان داد. و على و برادر، من، فضل او را غسل دادند.
امير مؤمنان، در يکى از خطبه‏هاى خود به اين مطلب تصريح کرده مى‏فرمايد:
«و لقد قبض رسول‏اللَّه و ان رأسه لعلى صدري... و لقد وليت غسله والملائکة اعواني».
پيامبر در حالى که سر او بر سينه‏ى من بود، قبض روح شد. من او را در حالى که فرشتگان مرا يارى و کمک مى‏کردند، غسل دادم.
گروهى از محدثان نقل مى‏کنند که آخرين جمله‏اى که پيامبر در آخرين لحظات زندگى خود فرمود، جمله‏ى «لا، مع الرفيق الاعلى» بوده است. گويا فرشته‏ى وحى او را در موقع قبض روح مخير ساخته است که بهبودى يابد و بار ديگر به اين جهان بازگردد؛ و يا پيک الهى رسانيده است که مى‏خواهد به سراى ديگر بشتابد و با کسانى که در آيه‏ى زير به آنها اشاره شده، بسر ببرد. «فأولئک مع الذين أنعم اللَّه عليهم من النبيين والصديقين والشهداء والصالحين و حسن أولئک رفيقاً»: آنان با کسانى هستند که خداوند به آنها نعمت بخشيده؛ از پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان، و اينها چه نيکو دوستان و رفيقانى هستند. پيامبر اين جمله را فرمود و ديدگان و لبهاى وى روى هم افتاد.


3.مشاهدات عايشه در آخرين لحظات عمر پيامبر


عن عائشة ان رسول‏اللَّه (ص) دعا فاطمة ابنته فسارها فبکت، ثم سارها فضحکت، فقالت عائشة: فقلت لفاطمة: ما هذالذى سارک به رسوله اللَّه (ص) فبکيت ثم سارک فضحکت؟ قالت: سارنى فاخبرنى بموته فبکيت، ثم سارنى فاخبرنى انى اول من يتبعه من اهله فضحکت و فى رواية اخرى: ثم سارنى ثانية و اخبرنى انى سيدة نساء اهل الجنة فضحکت.
عايشه مى‏گويد: رسول خدا در ساعات آخر عمرش حضرت فاطمه را به حضورش فراخواند و لحظاتى به نجوا و صحبت محرمانه پرداخت، من از دور ديدم که فاطمه عليهاالسلام نخست گريه کرد و سپس خنديد. من از اين کار تعجب کرده و از دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله پرسيدم: يا فاطمه! با پيامبر خدا چه صحبتى کرديد که اول گريه کردى و سپس خنديدى؟ او از فاش کردن موضوع مذاکره خوددارى کرد، ولى پس از رحلت پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله چون از وى دوباره خواستم که آن را بگويد، فرمودند: پدرم در مرحله‏ى نخست، از رحلت خود به من خبر داد و لذا گريه کردم، ولى سپس به من فرمود: اولين کسى که از خانواده‏ام به من ملحق مى‏شود تو هستى و لذا خنده نمودم. و در يک روايت ديگر فرمودند: تو سيده و سرور زنان اهل بهشتى و از اين جهت خوشحال شدم
.


4.رحلت نبى مکرم اسلام


بر طبق روايات مشهور ميان محدثين شيعه، رحلت رسول خدا (ص) در روز دوشنبه بيست و هشتم ماه صفر اتفاق افتاد، ولى مشهور نزد اهل سنت آن است که آن مصيبت بزرگ در روز دوازدهم ربيع‏الاول واقع شد و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود.
و چون اميرالمؤمنين (ع) طبق وصيت رسول خدا (ص) خواست بدن آن حضرت را غسل دهد فضل بن عباس را طلبيد تا به او کمک کند و بدو دستور داد چشمان خود را ببندد و آب به دست على (ع) بدهد، و بدين ترتيب على (ع) جنازه را غسل داد و حنوط و کفن کرد، سپس به تنهايى بر او نماز خواند، آنگاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم کرد و گفت:
- همانا پيغمبر در زندگى و پس از مرگ امام و پيشواى ماست اکنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد، و پس از انجام اين کار عباس بن عبدالمطلب شخصى را به نزد ابوعبيده جراح که براى مردم مکه قبر مى‏کند فرستاد تا او کار حفر قبر آن حضرت را به عهده گيرد و در همان اتاقى که پيغمبر از دنيا رفته بود قبرى حفر کرده و همانجا آن حضرت را دفن کردند. و چون هنگام دفن شد انصار مدينه از پشت خانه صدا زدند: يا على براى خدا حق ما را نيز در اين روز فراموش نکن و اجازه بده تا يکى از ما نيز در دفن رسول خدا شرکت جويد و ما نيز از اين افتخار سهم و نصيبى ببريم. على (ع) اجازه داد اوس بن خولى- که يکى از شرکت کنندگان در جنگ بدر و از بزرگان قبيله بنى‏عوف بود- در مراسم دفن آن حضرت شرکت جويد و چون اوس بن خولى به داخل خانه آمد على (ع) بدو فرمود:
- تو در ميان قبر برو، و على (ع) جنازه‏ى رسول خدا (ص) را برداشته بر دست او نهاد و اوس جنازه را در قبر نهاد و چون روى زمين قبر قرار گرفت بدو فرمود: اکنون بيرون آى، سپس خود اميرالمؤمنين (ع) داخل قبر شد و بند کفن را از طرف سر باز کرد و گونه‏ى مبارک رسول خدا را روى خاک نهاد و لحد چيده خاک روى قبر ريختند و بدين ترتيب با يک دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا (ص) را در خاک دفن کردند.